نظر شخصی منه!!جبهه نگیر!!

هنری بودن آثار هنری را منتقدان و یا هنر دوستان میتوانند درک کنند.

نمیگویم تنها این افراد ادراک بالایی دارند،دیگران نیز میتوانند گاهی اوقات در فهم خود بگنجانند اما شاید به عمد و یا ناخواسته دریچه ورود را میبندن و رو به آسمون سوت میزنند.

"درباره الی" فیلمی جالب و دوست داشتنی بود..من که حاضرم واسه دومین بار هم با اکیپ خوب و هنر دوستمون بشینیم حالشو ببریم.خیلی جالب تا نیم ساعت بعد تمام شدن فیلم هیچکس کلمه ای نمیگفت انگار همه در خلصه ای تاریک فرو رفتند و از بیرون جهیدن ترس دارند. فضای غریب و جالبی بود.

میخوام به این برسم که چقدر یک فیلم ایرانی میتونه تاثیرات باور نکردنی بذاره..اینرو به این خاطر میگم که اکثر فیلمهای سینمای ایران به سمت حاشیه پردازی و به خصوص ظاهر گرایی پرداخته.اینگونه فیلمها تصویر جامعه ی ایران را زشت و کثیف نشان میدهند.و تنها موضوعی که میتونن باهاش عوام رو به سینما بکشونند خیانت و عشقهای توخالی بیسر و ته!

میتونم میلیاردها مال بزنم اما چه فایده وقتی ما هنوز به سینما میریم تا روایت داستان رو بشنویم و به قولی روزه تعطیلی با خاله خامباجی و توله های زن همسایه حالی به حولی ببریم!

کی وقتشه از چهار چوب داستانی فیلم بیرون بریم تا دنیای جدید با دیدگاهی جدید رو تجربه کنیم!؟!  بجای اینکه دنبال قهرمان داستان همجارو سرک بکشیم یه جا بایستیم تا وقت تحلیل آنچه گذشت و چگونه گذشت رو داشته باشیم.من نیمخوام بگم مدام پاز بزنیم تا جایی که ریشه ی داستان فرار کنه.وقتی صحنه هایی رو میبینیم که احساس میکنیم برایمان تکراری و بی فایده است یعنی تاثیر خواصی هم روی داستان ندارد،لحظه ای صبر کنیم و به تحلیل ساختاری این بخش بپردازیم.

تحلیل هایی مثل چگونگیه برداشت صدا،هدف اصلی کارگردان از برداشت این صحنه،برخورد خود بازیگر با متن حفظ شده آیا باور داره اونیکه میگه یا داره مثله اکثر متنهای بیسرو ته غتر غتر میکنه!!

به طور مثال در فیلم درباره الی قسمتی از فیلم نامزد الی به خانه ی ساحلی میاد و هنوز در جریان واقعیت انکار ناپذیر نیست؛وضو میگره و برای نماز آماده میشه..سکوت عجیبی تما کاراکتر هارو دربر گرفته و اینجاست که کارگردان میخواد شما هم اضطراب و دلهره خفتون بکنه و مسیری رو براتون باز کنه تا خود شما تصمیم بگیرید چگونه برخورد کنید هم در فیلم هم در زندگی واقعی.اینکار یکجور ارتباط مستقیم داشتن با فیلمه که اگه واقعاً اهلش باشین خودتون هم میتونین ادامه فیلم رو بسازید (با نظر شخصی و تصمیم شخص شما)..که بعد این صحنه ادامه فیلم به گونه ای دیدگاه پردازانه پیش میره. کاریکه "اِستنلی کوبریک"  اسطوره ای از هالیوود در بسیاری از فیلمهای خود انجام میده و اینرو به عهده ببیننده میزاره تا بتونه سطح سواد و دانایی فرد رو بسنجه!

پیشنهاد من به تو دوستم اینه دوباره این فیلم رو تماشا کن و اندفعه با دیدبازتر به دنبال اتفاقات برو!!

اومدم یه دستی به چهره ی ژولی پولی این خراب شده بکشم!!

این مدت بسیار نوشتم اما آپ نکردم..به لطف دوستان الاف و بیکاریکه دا‌‌ئمن نظراتی مضحک و حاکی از خوشحالی بیش از حد را بر سر من هوار میکردند،نقل مکان کردم و کندم رفتم..اکنون برگشتم تا ثابت کنم بیضه های مبارک محکم و قوی و آماده خدمت میباشند..و حواله ی الاغهای بیکارو الدوله ی گوزوو به  به این دو فروند باد!!!

خوشحال میشوم با دوستهای قدیم و جدیدم دوباره کانکت شوم..به خصوص پیرمرد جوانی که هیزم آتش درونم را با صبر جمع کرد و ته سیگاری انداخت تا گُر بگیرم..!

با تشکر از علیرضا میرمیرانی!

ادامه دارم...!!!

قلب و عروق،مغز و اعصاب.

اِنقدر نا امیدم که حاضرم از پل سَن دیگو با مخ بپرم پایین.

اِنقدر عصبانی ام که می توانم کلهء فیلی را از جا بکنم.

اِنقدر خسته ام که اگر بخوابم گویی مرده ام و اگر کاری در حال اقدام داشته باشم در نیمه های راه دارفانی را به خواب ترک میکنم.

تمام قلبم از کینه و تنفر پر شده، آخه لعنتی چه مرگته؟!!!

****

قلبم:به تو چه...تو مغزی، احساسات حالیت نیست.

مغزم:درست...اما دوست قدیمیه من، میتونم کمکت کنم..!!؟

قلبم:آناناس، اگه کمک بلد بودی که من الآن سوراخ سوراخ نبودم.

مغز:خوب به من چه، مگه من با کلت کالیبر ۸ سوراخت کردم؟؟!

قلب:نه اما اون شاتگان منطقت ترکونده منو. وقتی با همه چی به جای احساسی بودن منطقی برخورد میکنی و میگفتی"اینجا جاش نیست، باشه سر فرصت احساساتمو خرج میکنم.."، اما هیچ وقت فرصتش نشد.

مغز:شاید واقعاً لازمت نداشتم، شایدم میتونستی در اون موقعیت به شخصیتم و غرورم ضربه وارد کنی.درک کن، یه خورده منطقی باش.قبول کن زیادی خودت رو واسه اینو اون لوس میکنی.

قلب:غرور...اَه..واژهء نفرت انگیز اما پر معنا و گسترده.

پیش من از غرور نگو، من خودم یه غول وحشی به اسم هوس رو دارم که نمیتونم کنترلش کنم، هر دفعه از دستم در میره و یه چیزی میشه که جمع کردنش کارهیچ کس نیست.

****

اما راست میگی، تا منطق هست وجدان و احساسات پشمه.

من از حرکت می ایستم...تو هم خواهی ایستاد، زور می زنی که بدن رو نگهداری اما آخرش می یای قاطی مُرده ها!


 

" تیرهای سقف را بالا بگذارید،نجاران."

تیرهای سقف را بالا بگذارید،نجاران،که داماد همچون آرس می آید، بالا بلند از هر بلند بالایی.
تقدیم باعشق،ایرونگ سافو،سابقاً تحت قرارداد با استدیوی اِلسیوم،با مسؤلیت محدود.
لطفاً با موریلِ خوشگلت شادِ شادِ شاد باش.این یک دستور است .درجۀ من در این محله از همه         بالا تر است.

 

".جریمی دِیوید سلینجر."

ما هستیم..

ما هستیم..

ما همانیم که هستیم، نه بیشتر نه کمتر..

ما همانیم که نشان میدهیم، نه آنکه عکسها میگویند..

ما همانیم که میبینیم، نه آنکه دیگران میگویند..

دست آخر هم همانی میمیریم که از اول بنا بود بمیریم!

یعنی میخواهی بگی  بعد از بیست سال هنوز پیش پدر و مادرت زندگی میکنی!!؟

شاید از اون بی عرضه های روزگار باشی، شاید هم کودن تر از این باشی که بتونی زندگی خودت رو جمع و جور کنی.

این غیر قابل درک که هنوز جرأت نداری بگی نَه!

ببین چقدر راحته، نَه...نَه..

این فاجعست که نمیتونی برای خودت تصمیمی بگیری..حتماً مامان و خاله اینا نشستند دور هم و برای آیندۀ تو تصمیم گرفتند، لابد اون دختر عمۀ ترشیدت رو هم برای ازدواج در نظر گرفتند. بیخود نیست که هنوز تو دیپلم گرفتنت موندی!! 

خودت دوست داری در چه رشته ای ادامه تحصیل بدی..تا حالا بهش فکر کردی؟!!

نظرت چیه برای یکبار در عمر نکبتیت به خواستۀ خودت برسی،ببیننی این دلت چی میخواد و چه چیزی رو بیشتر از همه دوست داره..بهش فکر کن..تو میتونی!

هرم

نزدیک تر بیا
تا اگر خوابت برد
بتوانم تا صبح گرمت کنم

می خواهم برایت از زندگی بگویم
از آن استفهام خاکستری متعال

که زندگی شاید
اولین جذبه ی بزرگ شدن است،
می پنداری دیگر رنگ چاقاله بادام می دهی و نه گوجه سبز
و از بوی گند جورابت
- که نشانه ی عدم بیعاریست –
لذت می بری
و فکر می کنی
دیگر وقت آن شده که دست از گناه کردن برداری

و یا شاید اولین بار که
برای سه شب متوالی
از پشت ویترین مغازه ها
به بسته های نیمه رنده شده ی ژامبون قارچ نگاه می کنی
و واقعآ – و واقعآ – حتی پول خریدن یک نصف شکم از آن را نداری
- در واقع حاضر نیستی شصت کیلومتر را پیاده بروی –.

یا همان حسی که اولین بار
که به کیف پول مردی که آن طرف تر
پشت به تو
سر پا ایستاده زل می زنی،
وجودت را در بر می گیرد
و خیلی خوب می فهمی که
دروغ بزرگی است
اگر آن را، «کنجکاوی» تعبیر کنی.

زندگی شاید همان بازگشت به گذشته های دور است
که همیشه آرزو می کردی که یک بار هم که شده
از بالای دیوار
دختر همسایه را
دید بزنی.
و کم کم یادت می آید
که اولین باری که فهمیدی نگاه کردن
و دوست داشتن یک دختر
- آن هم از بالای دیوار -
حسی متفاوت را بر می انگیزد،
همسایه تان دختر نداشت.
و وقتی به اصرار تو
به خانه ای
دارای آب، برق، همسایه ی دختر دار، پارکینگ و ...
اسباب کشی کردید،
خانه تان آپارتمانی بود.
و وقتی خانه تان ویلایی شد
و پر از شاعرانگی
خانه همسایه تان
دیوار نداشت و دخترشان
همیشه تا لنگ ظهر
جلوی پنجره اتاق تو حمام آفتاب می گرفت.
الآن هم که شکر خدا
نه دختر همسایه
نه زن همسایه
نه عشق و غیره ی تمام همسایه های محل
ارضایت نمی کنند.

شاید زندگی، همان دو ساعت پیاده روی اجباری
- که خودت خواستی مجبور بشوی –
باشد
که ده دقیقه ی آخر
تغییرات ارتفاع زیر چانه ات
از سطح زمین
بیش از دو وجب می شود
و وقتی تصمیم می گیری
هر طور شده
صدای این آهنگ مزخرف فولکوریک را
که تا ته مغزت را می خراشد
قطع کنی،
ساکت می شوی.

یا شاید شماره گیری تلفن
در شب، تنهایی و غرابت مصنوعی باشد
که چشمهایت را می بندی تا بهتر ببینی
و دکمه ها را محکم تر فشار می دهی
- دلت هوای تر تر تر تر شماره گیر گردشی دارد –
و با شنیدن سکوت
- همان مادر فاحشه فریاد ها که فساد اخلاقیش
زبان زد خاص و عام است –
آرام شستی تلفن را پایین می بری
و محکم گوشی را می کوبی

شاید صدای جیر جیرکی باشد
که در عمق ظلمات کوچه
- تاریکی محض که کمی تیره تر شده است –
شنیده می شود،
و دقیقآ
از وقتی احساس می کنی
شانه راستت بالاتر از شانه چپت رفته است
قطع می شود.

و اینکه آخرین – و اولین – سیگار سالم توی جیبت را
آن قدر بو می کنی
- بوی لواشک عاشقانه اش،
همان که تهش مزه ی دل درد نمی دهد –
و پس از تا کردن
و ور داشتن یک عدد کبریت بی خطر
قاطی سی و نه تای دیگر به یک باره هوا می دهی
و تا پنجاه، شصت قدم
با بویش خمار می مانی.

زندگی شاید
تعارف های مردی با انگشتر های عقیق
و پیشانی مهر داغ دیده
باشد که با رفیقش
دو نفری چهار فلافل با نوشابه خورده اند
و برای مادر بقیه بچه هایش
سکس با نان اضافه به خانه می برد.

خاکستری، سبز، قهوای تریاکی،
می دانم زندگی
بدهکار به من،
هوشیاری ام،
و گیجی مفرتم نیست
و حتی بدون سیگارهایی که نکشیده ام،
بدون بوسه های قبل از خواب
و بدون فلمین
هم
می گذرد

پ.ن:راحت شدین؟

آگر

تق تق تق...!

بله؟

ببخشید کسی هست؟!

نه..فعلاً نه. دارم ناهار میخورم برو ۲هفته دیگه بیا.

پس تا ۲هفته دیگه..!

"+ HIV"

تو تنها نیستی، هیچ وقت.

همیشه یه دنیا دنبالت میگردن تا یه امضاء یا عکس ازت بگیرن.تقصیری نداری..شهرتت دست خودت نبود.

کمتر اتفاق میافتده کسی از جنین این مرض رو داشته باشه..

مراسمت حتماً میام!

"Born:"1971
"Die:"1990

P.1:"خیله خوب، کافیه دیگه..بیشتر از این چشمات میزنه بیرون."
"این بازی لعنتی رو تمومش کن، بجای MAP ساختن بیا یه خورده به درسات برس.این بار رو هم تجدید میشیا."

 P.2:"چشم مامان جون."

P.1:"من مامانت نیستم دوستتم بدبخت.. اگه مامانت بودم که میدونستم چه بلایی سرت بیارم!"

P.2:"خیله خوب بسه؛ فعلاً این Head Shot رو داشته باش تا دست بعد."

"Location:Game Pluse"
    7:37 PM   

امیدوار بودم برای یکبار هم که شده سرت رو مثله انسان بندازی زمین و فقط بگی چشم عزیزم.

امیدوار بودم سلول های خاکستریِ مغزت به درک این برسن که همه چیز و همه کَس بی فایده نیستند.

امیدوار بودم...؛ اصلاً گذشته مهم نیست مهم اینه که الآن امیدوارم اون هیکل ترکه ایِ دلربات از وسط  نصف بشه.

امیدوارم تو این سرمای سیاه زمستان اِنقدر سرما بخوری که شکمت مثله گاو مادۀ باردار باد کنه.

نوکه دماغت اِنقدر قندیل ببنده که موقع راه رفتن سرت به زمین کشیده بشه و اون موهای بلند خرمایی رنگت رنگ آسفالت و کثافتهای تو خیابون رو بگیره.

و امیدوارم که کفتار تو کمد اتاقت لونه کنه و هر دفعه که لباس از توش برمیداری از لبای سرخ قشگت   بوسه بگیره. 

منم میشینم یه گوشه و زار زار بهت میخندم...!  

 

آنقدر طوفانیم که باد را هم میکنم(۲)

یعنی از مستی زیادم یاد را هم میکنم

دوش شیرین را به خواب ناز شیرین ،کرده ام

بخت اگر یاری کند، فرهاد را هم میکنم

نوعروسانی که دوش بودند یار من

ساق دوش را کرده ام،داماد را هم میکنم

گرچه استاد بگوید کوهکن(۲)

با همه شاگردیم، استاد را هم میکنم

کردنی بسیار بود و وقت کم

هر عزیزی کز قلم افتاد را هم میکنم

 

 

"An Addict In Park"

 

"آخه جناب شروان...کي گفته من معتادم...کدوم شير پاک نخورده اي اين حرف رو به شما ژده؟"
"جناب سروان:قرار بود با هم روراست باشيم..نه اينکه به من دروغ بگي ."
"آخه فدات شم ..حرفه شما متييين..اما من حتي شيکارم نميکشم.اين آب دماغمم که مي بينيد واشه اينه که مرژ دماغ دارم. لهجمم واشه اينه که يه مدت روشيه بودم..20 شالِ برگشتم ايران اما هنوژ    لهجم عوژ نشده..بايد عمل کنم اما پول عمل معموليمم ندارم چه برشه به اين شيژا."
"اگه قبول نداري بيا بريم منو تشت کنن..اگه قدّّّ يه نخود نيکوتين تو شلنگ کشي بدنم پيدا کردن..شما منو بفرشت ژندان."
"آخه آقايون من بد ميگم..آخه به من مياد معتاد باشم..؟"
جمعيت دو يا سه نفر:" نه..نه.. اصلا.."

نفر اوّل از سه نفر:
"جناب سروان اين آقا معتاد نيست اما واسه پيشگيري از اعتياد بد نيست يه دوره ي تابستانه بره دارالتعديد."

نفر سوم:                                                                                                                            "نه آقا اين چه حرفيه شما ميزنيد..مگه هرکس معتاد باشد بايد برود دارالتعديد؟؟ من پيشنهاد ميکنم شما ايشان را ببريد يک کلينيک خصوصي براي ترک اعتياد خود. من خودم يک آشنا سراغ دارم، کارش  هم خوبه."

نفر دوم:                                                                                                                              "نه عزيز من، اين آقا کفن نداره چه برسه به گور.با موقعيت نا مناسب جامعه و رُکود اقتصادي و از جمله تحريم آن، کسي به فکر ترک اعتيادش يا چيز ديگري نيست..مشکلات انقدر زياد شده که  ما فرهنگ و مشکلات اجتماعي و فساد جامعه رو  بلکول از ياد بردي ايم..."
"به زباني ساده تر بگويم،امروزه در کنار تامين نيازهاي خانواده ميباست سرمايه اي جدا براي مُردن و مراسم تدفين و سنگ قبر و خرماي شب جمعه و حتي اشکي که بقيه ميريزند و...  کنار گذاشت...
به عبارتي امروزه مُرده ها رو هم مي تيغند."

جناب سروان: "آقايون محترم بحث اقتصادي و اجتماعي  دردي رو از ما و اين بدبخت گرفتار .... اين کجا رفت..لعنت به همه ی شما با اين حرفهاي مزخرفتون..."

مرد اولي:"اين جناب چرا همچين کرد؟"
مرد دوم: "فکر کنم يارو معتادِ از دستش در رفت."
مرد اول:" اشکالي نداري يه روز گير ميفته؛ بريم سر کارمون ."

"Gone In 60 Second"

ساعت 8:30 am
                                                                                                                     زييييييييييييننننننگگگگگگگ......

"زهره مار کيه؟ "
"منم بيا پايين.تو ماشين منتظرتم..."
"نميتوني مثله آدم زنگ بزني.. چند دقيقه صبر کن اومدم.."

هواي سردي بود...تقريبا برفي ...نزديک کريسمس و سال نو.

"بايد دنبال مري هم بريم اون خودش رو حسابي آماده کرده.."
"ببين اون يه دختر بچه بيشتر نيست...نميتونه کار رو درست انجام بده...ميشه مايۀ عذاب."
"نه..من بهت اطمينان ميدم اون بدرد اين کار ميخوره."
"فقط اينرو يادت باشه که اون روي خودش کنترل ندلره..ممکنه کار دستمون بده و برامون دردسر درست کنه."                                                                                                                      "مسئوليتش با من...اون قول داده از توي فيلم ها و اين بازي هاي  کامپيوتري مزخرف تقليد نکنه."

بيب... بيب...
درب حياط باز شد و دختر نسبت کوتاه قدي با موهاي طلايي بسته شده وارد ماشين ميشود.

ساعت 8:55 am 

"پسرک پشت رول به آن طرف خيابان اشاره ميکند :
اين آيند? ماست...نبايد از دستش بديم."

سه نفر به طور هم زمان از چلنجر قرمز پياده ميشوند و به سمت درب بانک حرکت ميکنند...
صورتها نامعلوم.. نگاههاي مردد و هاکي از ترس..هر دو  دست روي چيز سياه گنده اي را پوشانده است...يک اِم4...يک شاتگان دو لول و يک ساب مِشین 7 ميليمتري...

سر و صدا... جيغ و داد و صداي گلوله...چند ثانيه تحمل به همراه سکوت؛

ساعت 9:09 am

ماشين قرمزرنگي در اتوبان اصلي به سمت جنوب در حرکت بود...
"باورم نميشه تونستيم...ما انجامش داديم..تموم شد.."

صداي خنده هاي بلند...جيغ هايي از روي خوشحالي...
 مري با صداي لرزان و زير خود مي خندد و سوت ميزند.

***

1ماه بعد(صحنۀ دادگاه...)

سه ضربۀ چکش چوبي روي تخته سنگ...                         

"هياُت منصفه راُي خود را اعلام کنند."

"اِهم..اِهم...متهمين رديف اول: ماريان فونيکس و رالف هافر به  علت قتل يک نگهبان و زخمي کردن دو کارمند بانک به چهل سال زندان و متهم رديف دوم: فيليپ داگلاس به علت همکاري با پليس و  معرفي خود به دادگاه قضايي کل و همینطور شراکت در سرقت مسلحانه به ده سال زندان محکوم  ميشوند."
 
تق..تق..تق...،"ختم جلسۀ دادگاه رو اعلام ميکنم."

"لطفا پروندۀ بعدي رو بياوريد"

 

"Bounty Hunter"

از روی دیوار برداشتمش،درب کشوی اتاق خواب رو باز کردم و بستم.
پیاده راه افتادم طرف خونش.

تا منرو دید خشکش زد..امان ندادم و یک گلوله زدم وسط ابروهای نخ کردش.تمام لباسهاش پر از خون شد.
زدم بیرون، تمام طول راه ماشینها با سرعت از بقل گوشم رد میشدند.                                        تمام مدت به کلۀ ترکیدش فکر میکردم..از لحظۀ مردنش لذت میبردم.
آخ جون چه کیفی داشت...!
اما صبر کن..کاشکی اول ازش خداحافظی میکردم.!!

 

توانا بُود هر که دارا بُود
زِ ثروت دل پیر برنا بُود

پر قو بُود پول را رختخواب
هنر رختخوابش مقوا بود

همه سهم استاد دانشکده
پشیزی حقوق و مزایا بود

فغان،سهم مردم زِ نان و لباس
از آنسوی ویترین تماشا بود

کدامین کس از شاعری برج ساخت
کدامین کس از شعر دارا بود

از این پس پدر زیر خرج گران
بزاید

از این پس پسر می نویسد دِگر
هر آن کس که نان داد بابا بود.

"Life Style"

 

توانا بُود هرکه دارا بُود

                             زِ ثروت دل پیر بُرنا بُود!

 "گیتار،سر پا کنار شومینه،مد روز،خیابون،اوتوبان،هواپیما،ماهواره و فضا!"

اینور: 

"سِتار،کُرسی،پیژامه،کوچه باغ،جاده خاکی،دوچرخه،پیکان جوانان۵۷ (گوجه ای، فرمون جوجه ای،عینک جیوه ای)!"

"رادیوی فِس فِسیه مادر بزرگ،شربت سِکنجبین،نخود کیشمیش مُشت مُشت!"

اونور:

"سرویس کامل یاماها ( ۱۰n وات)،ویسکی، پنیر و چیپس با تُمأنینه."

                                                                                        

Good Night

 1.

صدای ساز دهنی...

لیوان خالی...

ساندویچ دست نخورده...

صدای سازدهنی...

خسستگی شب قبل رو بدنش جا خشک کرده.

شیشۀ عینکش پر از لکه های انگشت دست راست.

هنوز تصمیم نگرفته بذاره بره یا بمونه.. کاش میشد یکی از این دو دلی درش بیاره!

  2.

باید اینطور میشد که راه زندگیش رو خودش به تنهایی طی کند.

باید اینطور میشد که فراموش کند قبلاً برای خودش کسی بوده.

باید اینطور میشد که با بی کلیگی از وسط اتوبان رد نشود.

باید...

  3.

هنوز فکر میکنه کار درستی کرده که همرو بی خبر گذاشته... سه سال میشه.

قلم و کاغذ رو بر میدارد  تا جواب نامه ای که یک هفتۀ پیش به دستش رسیده بود را بنویسد.
کمی با قلم و دوات بازی می کند...و تنها یک کلمه به ذهنش می آید تا بنویسد:

        گور باباش!

شب بخیر سگ خوبم.. فردا بیدارم کن!

                                                        

"SmS 01:21"(داستان کوتاه)


"سلام! خوابی؟
معذرت اگه بیدارت کردم. باور کن قصد بدی نداشتم.
فقط می خواستم اگه حالش را داری چند کلمه ای با هم حرف بزنیم.
...!"

"نَه، بیدارم داشتم کتاب می خوندم.
آره بگو..راستی خوبی؟ 2 یا 3 روزی میشه یه زنگم نمی زنی..کجایی الآن؟"

"آره بدک نیستم. سرم حسابی شلوغ بود. خونم..چی میخوندی!"

"((مکبث)). جدی! مگه چیکار داشتی؟"

"لعنتی نمیذاره حتی یک روز مال خودم باشم، مدام از من کار میکشه..(ریئس شرکت رو میگم).            بی پدر مادر انگار بَردَشم.بی خیال، مشکل منه..!
جدی؟! من خیلی دوسش دارم...مکبث، امیر کودور."

"آره قشنگه..اما مشکل من اینجاست که نمیتونم تمومش کنم. نمیدونم چرا، جدی جدی نمیتونم.

چرا آخه؟ تو که میگی خوبه..پس قال رو بکن دیگه."

"میدونی چیه! از این یارو مکبث خوشم میاد؛ با بی رحمی تمام همرو میکشه! وجدان بی وجدان.
نمیدونم..اما با این همه ازش متنفرم."
 
"تو همیشه از بی وجدان بازی و این زهره ماریها خوشت میومد؛ چرا؟..نکنه حاری؟"

"خوب کارت چی بود؟ واسه چی تا الآن نخوابیدی؟"

"آخ ..پاک یادم رفت ..اینقدر ور زدم که حرفم یادم رفت.
"فردا داریم با بچه ها میریم سینما، یه فیلم قشنگ گذاشته. از اونها که خیلی خوشت میاد، نَه رنگ داره نَه صدا!
واست بلیط بگیرم؟"

"فکر نکنم..فردا کار زیاد دارم.
یعنی حوصله ندارم.. نمیدونم شاید اومدم.. چه کسایی میان حالا؟"

"من هستم.."سوزی مَک گراف"، "تونی خپله"، ماری فِروِدر با اون دوست پسر بلوندش که نمیدونم اسم کوفتیش چی بود..بیا، خوش می گذره!"

"راستش...جولی.. دیگه حوصله ندارم برم این جور جاها..نمیدونم...اصلاً دیگه خوشم نمیاد با کسی جایی برم.
می خوام تو اتاقم بشینم وجایی نرم."

"اِ...چرا آخه! تو که عاشق فیلم دیدن بودی.
چی شده..قضیه چیه؟ باز تلفنی با بابات دعوا کردی یا امشب رفتی اون نایت کلاپ گوه مال؟!"

"چرند نگو..یک هفته ای میشه که پام رو از خونه بیرون نذاشتم..از بابا اینا هم خبری ندارم ،ارتباطم قطع شده باهاشون.
جولی عزیز باشه یه وقت دیگه...میخوام برم کپه مرگم رو بذارم..که امیدوارم دیگه بلند نشم."

"آخه من نباید بدونم چته؟ نا سلامتی 5 سال با هم دوستیما...اینجوری که بدرد ترک دیوارهم نمیخورم.
نکنه باز از اون کتابهای آشغال خوندی؟ باز این نویسندۀ لعنتی روی تو تأثیر گذاشت!
دیوونه!!"

"هی درست حرف بزن.. اون کارش درسته. این تو هستی که دیوونه ای..
این آدم یه نابغست، یه نابغه گوه مال!"

"به هر حال..یا به من میگی چته، یا همین الآن میام اونجا...
به مقدّسات قسم میام..جدی میگم."

"همونجا بمون...پول موبایلم رو ندادم..فردا پس فرداست که قطع بشه.
تلفن خونه هم ندارم..برق هم ندارم..بَه که چه زندگی درست و حسابی ای!!"

"ای احمق!نمیدونم چی بهت بگم.. فردا میای یا نه..بگو جواب آخرت چیه؟!"

"نَه..."

"به درک! اینقدر بشین خونه تا فسیلت رو محقق ها 1000 سال دیگه پیدا کنند."

"ممنون از لطفت..کاری نداری..آخرین شمعم داره تموم میشه ..فعلاً!"

"برو بخواب..ولی من و جیک همین الآن داریم میایم اونجا."

 

جوابی برای جملۀ آخرجولی فرستاده نشد.

صدای زنگ می آید...
اما کسی جواب نمی دهد. جولی هراسان مدام به درب حیاط میکوبد، جیک سیگار به دست کنار ماشین ایستاده و با خونسردی کامل اون رو نگاه میکند.
"چرا اونجا ایستادی..بیا یه کاری بکن."
تمام صورت جولی عرق کرده .. موهای خرمایی رنگش کاملاً بهم ریخته و روی صورتش این ور و آن ور میروند.
جیک گفت:"بهترین راهش اینه که از روی دیوار بپریم تو حیاط.من میرم."
هنوز حرف خود را تمام نکرده بود که در یک لحظه از جلوی چشمان جولی ناپدید شد و چند دقیقه ای طول نکشید که درب رو برای خواهرش باز کرد.
جولی به برادرش که حالا با حالتی پیروزمندانه نگاهش میکرد، گفت:"بالاخره این صخره نوردیه تو یک جا بدردمان خورد."
جیک که انگار ضربۀ محکمی به کلۀ اش زده باشند از هم وا رفت.

جولی گفت:"تو این تاریکی مشکل میشه خونه را از لای درختها تشخیص داد."
جیک با صدای آرامی گفت:"چراغ قوه توی ماشین دارم میرم بیارم."
جولی سری تکان داد و منتظر شد تا نور چراغ راهش شان را به طرف خانه روشن کند. حیاط را کاملاً وارسی کرد؛ گلهای بنفشه ای که پژمرده شده بودند، علفهای هرزی که تمام باغچه را پوشانده بودند.

داخل خانه شدند اما انگار سالهاست کسی اینجا زندگی نکرده.جیک سرسری گفت:"نکنه خونه رو اشتباهی اومده ایم."
جولی با بدخلقی:"مزخرف نگو."
تمام خانه به اندازه یک بند انگشت خاک گرفته اند، وسایل خانه سر جایشان هستند اما انگار سالهاست کسی آنها را جابجا یا گردگیری نکرده.
جیک زیر لب غرولند می کنه:"مرغ دونی از اینجا تمیز تره."
جولی میگوید:"هیس س س..ساکت باش!"
جیک دست جولی رو میگرد و زیر گوش او میگوید:"نکنه اینجا روح داشته باشه..میدونی که اونا رابطۀ خوبی با من ندارن."
جولی به صورت برادر کوچکترش نگاهی میکند و با لبخندی از روی عصبانیت و اضطراب بهش می فهماند دیگر موقعی است که باید دهنش را ببندد و یک کلمۀ دیگر هم نگوید.
کورمال کورمال وارد اتاق دوست 5 ساله اش می شود..آنجا را خوب بلد بود چون بارها به آن اتاق پا گذاشته بود.
دوستش رو می بیند که روی تخت دمر خوابیده و آب دهانش آویزان و چیزی نمانده که روی بالش زیر سرش بریزد.
دو نفری جایی برای نشستن وسط کتابها و بطریهای خالی پیدا میکنند و روبروی هم می نشینند.
جیک گفت:"یعنی هنوزم خوابه؟ اصلاً نفهمید که ما اومدیم؟
جولی چیزی نمی گوید و منتظر میشود تا جیک حرفهاش رو تموم کنه، بعد با حالتی معمولی و خسته میگوید:"من امشب پیشش می مونم..تو برو خونه."
جیک نگاهی به هر دوی آنها میکند و از درب بیرون میرود..حتی بدون یک کلمه حرف ار خانه خارج میشود و سوار فورد شده و حرکت میکند.

جولی نگاهی دور و اطراف می اندازه..سیگاری نصفه و چروک از توی جا سیگاری پیدا میکند و گوشۀ لبش می گذارد..با خودش میگوید تو این جهنم آتش از کجا گیر بیاورم. کبریتی که هنوز نسوخته بود برمیدارد و روشنش میکند. در آن روشنایی چند ثانیۀ کبریت، چشمهای پسرک خواب رو میبیند که خیسِ خیسند..سیگارش رو روشن میکند و آنقدر میکشد تا نور سیگار به تاریکی شب می شود. 

"Be Quiet"

همسشه ساکت ..همیشه کم رو..همیشه ساده.!

بسه بابا...احمقیتم حدی داره..برو رو فاز یاهل..!!

هی..تو که وجدانی...سیری چند؟؟ یه سیر بده میخوام بریزم جلو سگا.!

"بزودی در این مکان هیچگونه آگهی ای نصب نخواهد شد" ((شهرداری مکانیزه ))