"SmS 01:21"(داستان کوتاه)
"سلام! خوابی؟
معذرت اگه بیدارت کردم. باور کن قصد بدی نداشتم.
فقط می خواستم اگه حالش را داری چند کلمه ای با هم حرف بزنیم.
...!"
"نَه، بیدارم داشتم کتاب می خوندم.
آره بگو..راستی خوبی؟ 2 یا 3 روزی میشه یه زنگم نمی زنی..کجایی الآن؟"
"آره بدک نیستم. سرم حسابی شلوغ بود. خونم..چی میخوندی!"
"((مکبث)). جدی! مگه چیکار داشتی؟"
"لعنتی نمیذاره حتی یک روز مال خودم باشم، مدام از من کار میکشه..(ریئس شرکت رو میگم). بی پدر مادر انگار بَردَشم.بی خیال، مشکل منه..!
جدی؟! من خیلی دوسش دارم...مکبث، امیر کودور."
"آره قشنگه..اما مشکل من اینجاست که نمیتونم تمومش کنم. نمیدونم چرا، جدی جدی نمیتونم.
چرا آخه؟ تو که میگی خوبه..پس قال رو بکن دیگه."
"میدونی چیه! از این یارو مکبث خوشم میاد؛ با بی رحمی تمام همرو میکشه! وجدان بی وجدان.
نمیدونم..اما با این همه ازش متنفرم."
"تو همیشه از بی وجدان بازی و این زهره ماریها خوشت میومد؛ چرا؟..نکنه حاری؟"
"خوب کارت چی بود؟ واسه چی تا الآن نخوابیدی؟"
"آخ ..پاک یادم رفت ..اینقدر ور زدم که حرفم یادم رفت.
"فردا داریم با بچه ها میریم سینما، یه فیلم قشنگ گذاشته. از اونها که خیلی خوشت میاد، نَه رنگ داره نَه صدا!
واست بلیط بگیرم؟"
"فکر نکنم..فردا کار زیاد دارم.
یعنی حوصله ندارم.. نمیدونم شاید اومدم.. چه کسایی میان حالا؟"
"من هستم.."سوزی مَک گراف"، "تونی خپله"، ماری فِروِدر با اون دوست پسر بلوندش که نمیدونم اسم کوفتیش چی بود..بیا، خوش می گذره!"
"راستش...جولی.. دیگه حوصله ندارم برم این جور جاها..نمیدونم...اصلاً دیگه خوشم نمیاد با کسی جایی برم.
می خوام تو اتاقم بشینم وجایی نرم."
"اِ...چرا آخه! تو که عاشق فیلم دیدن بودی.
چی شده..قضیه چیه؟ باز تلفنی با بابات دعوا کردی یا امشب رفتی اون نایت کلاپ گوه مال؟!"
"چرند نگو..یک هفته ای میشه که پام رو از خونه بیرون نذاشتم..از بابا اینا هم خبری ندارم ،ارتباطم قطع شده باهاشون.
جولی عزیز باشه یه وقت دیگه...میخوام برم کپه مرگم رو بذارم..که امیدوارم دیگه بلند نشم."
"آخه من نباید بدونم چته؟ نا سلامتی 5 سال با هم دوستیما...اینجوری که بدرد ترک دیوارهم نمیخورم.
نکنه باز از اون کتابهای آشغال خوندی؟ باز این نویسندۀ لعنتی روی تو تأثیر گذاشت!
دیوونه!!"
"هی درست حرف بزن.. اون کارش درسته. این تو هستی که دیوونه ای..
این آدم یه نابغست، یه نابغه گوه مال!"
"به هر حال..یا به من میگی چته، یا همین الآن میام اونجا...
به مقدّسات قسم میام..جدی میگم."
"همونجا بمون...پول موبایلم رو ندادم..فردا پس فرداست که قطع بشه.
تلفن خونه هم ندارم..برق هم ندارم..بَه که چه زندگی درست و حسابی ای!!"
"ای احمق!نمیدونم چی بهت بگم.. فردا میای یا نه..بگو جواب آخرت چیه؟!"
"نَه..."
"به درک! اینقدر بشین خونه تا فسیلت رو محقق ها 1000 سال دیگه پیدا کنند."
"ممنون از لطفت..کاری نداری..آخرین شمعم داره تموم میشه ..فعلاً!"
"برو بخواب..ولی من و جیک همین الآن داریم میایم اونجا."
جوابی برای جملۀ آخرجولی فرستاده نشد.
صدای زنگ می آید...
اما کسی جواب نمی دهد. جولی هراسان مدام به درب حیاط میکوبد، جیک سیگار به دست کنار ماشین ایستاده و با خونسردی کامل اون رو نگاه میکند.
"چرا اونجا ایستادی..بیا یه کاری بکن."
تمام صورت جولی عرق کرده .. موهای خرمایی رنگش کاملاً بهم ریخته و روی صورتش این ور و آن ور میروند.
جیک گفت:"بهترین راهش اینه که از روی دیوار بپریم تو حیاط.من میرم."
هنوز حرف خود را تمام نکرده بود که در یک لحظه از جلوی چشمان جولی ناپدید شد و چند دقیقه ای طول نکشید که درب رو برای خواهرش باز کرد.
جولی به برادرش که حالا با حالتی پیروزمندانه نگاهش میکرد، گفت:"بالاخره این صخره نوردیه تو یک جا بدردمان خورد."
جیک که انگار ضربۀ محکمی به کلۀ اش زده باشند از هم وا رفت.
جولی گفت:"تو این تاریکی مشکل میشه خونه را از لای درختها تشخیص داد."
جیک با صدای آرامی گفت:"چراغ قوه توی ماشین دارم میرم بیارم."
جولی سری تکان داد و منتظر شد تا نور چراغ راهش شان را به طرف خانه روشن کند. حیاط را کاملاً وارسی کرد؛ گلهای بنفشه ای که پژمرده شده بودند، علفهای هرزی که تمام باغچه را پوشانده بودند.
داخل خانه شدند اما انگار سالهاست کسی اینجا زندگی نکرده.جیک سرسری گفت:"نکنه خونه رو اشتباهی اومده ایم."
جولی با بدخلقی:"مزخرف نگو."
تمام خانه به اندازه یک بند انگشت خاک گرفته اند، وسایل خانه سر جایشان هستند اما انگار سالهاست کسی آنها را جابجا یا گردگیری نکرده.
جیک زیر لب غرولند می کنه:"مرغ دونی از اینجا تمیز تره."
جولی میگوید:"هیس س س..ساکت باش!"
جیک دست جولی رو میگرد و زیر گوش او میگوید:"نکنه اینجا روح داشته باشه..میدونی که اونا رابطۀ خوبی با من ندارن."
جولی به صورت برادر کوچکترش نگاهی میکند و با لبخندی از روی عصبانیت و اضطراب بهش می فهماند دیگر موقعی است که باید دهنش را ببندد و یک کلمۀ دیگر هم نگوید.
کورمال کورمال وارد اتاق دوست 5 ساله اش می شود..آنجا را خوب بلد بود چون بارها به آن اتاق پا گذاشته بود.
دوستش رو می بیند که روی تخت دمر خوابیده و آب دهانش آویزان و چیزی نمانده که روی بالش زیر سرش بریزد.
دو نفری جایی برای نشستن وسط کتابها و بطریهای خالی پیدا میکنند و روبروی هم می نشینند.
جیک گفت:"یعنی هنوزم خوابه؟ اصلاً نفهمید که ما اومدیم؟
جولی چیزی نمی گوید و منتظر میشود تا جیک حرفهاش رو تموم کنه، بعد با حالتی معمولی و خسته میگوید:"من امشب پیشش می مونم..تو برو خونه."
جیک نگاهی به هر دوی آنها میکند و از درب بیرون میرود..حتی بدون یک کلمه حرف ار خانه خارج میشود و سوار فورد شده و حرکت میکند.
جولی نگاهی دور و اطراف می اندازه..سیگاری نصفه و چروک از توی جا سیگاری پیدا میکند و گوشۀ لبش می گذارد..با خودش میگوید تو این جهنم آتش از کجا گیر بیاورم. کبریتی که هنوز نسوخته بود برمیدارد و روشنش میکند. در آن روشنایی چند ثانیۀ کبریت، چشمهای پسرک خواب رو میبیند که خیسِ خیسند..سیگارش رو روشن میکند و آنقدر میکشد تا نور سیگار به تاریکی شب می شود.