gheeeerrrrr...You Have A Messagee!

هیچی بدتر از این نیست بیای با خیال راحت پای سیستم بشینی و ببینی تمام اون آشغالهایی که پاکشون کرده بودی دوباره برگشتن سر جاشون..

کاش میشد زندگی رو هم با  برنامۀ System Restore  به عقب برگردوند...چه خوب میشد اگه میتونستیم همون غلطی که دیروز کردیم رو دوباره تکرار کنیم.

با تشکر از نزدیکترین دوستم که بهش بیشتر از موهای کلۀ کچلم بدهکارم.(خادم دراکولا).

موفق باشی.!

راستی مواظب موبایلهایتان باشید، اینروزها همه درصدد ویروسی کردن شما و موبایلتان هستند..!

 

 

Piss On

دهنم باز نمیشه.. مُخمو با پانچ سوراخ سوراخ کردن....!
میخوام داد بزنم .. گوشاتو بیار جلو..


صدام بهت میرسه!؟؟

یو هووووووو!!!

بودن يا نبودن..مسئله حل شد..!!

معلم داد ميزد..
"آهاي بچه بيا اينو حل کن.."
"چشم استاد."
دستان لرزان دانش آموز حاکي از لنگيدن در حل مسئله بود.
"برو بيرون کم خرد؛ فردا پدرت را بيار مدرسه"
"استاد پدرم در جنگ مرده."
"مادرت را بيار.."
"نميتواند، زمين گير شده."
"پس دستهايت را بالا بگير.."
اولين ضربۀ  آلبالو کار راساخت..
ناگهان کلاس بلند شدند.. سکوت.. ضرب.. صداي آواز:

we dont need no education
we dont need no thought control
no dark sarcasm in the classroom
teacher leave them kids alone
hey!! teacher leave them kids alone

کاري از همکلاسان دبستانيم {pink floyd}.

خادمان دراکولا

اينروز ها بازار سينماي هاليوود داغِ داغِ، جوري که اگه از فيلم هاي تازه  خبر نداشته باشي بايد

جلو پلاست رو جمع کني و فلنگو ببندي.

نقد و بررسي فيلمها هم که ديگه اووفففففف...نگم بهتره، ميگفتن هر کي از مامانش قهر ميکرد ميرفت

و خواننده ميشد.. حالا هرکي با مامانش اينا حرفش ميشه ميره سراغ انتقاد و بررسي فيلم.

در اين رابطه بهتون پيشنهاد ميکنم قبل از ديدن فيلم راز داووينچي اول از همه نظر منتقدين رو

بخونيد..شايد بتونيد به مدت 3 ثانيه پلک بزنيد و چيزي که نفهميديد را هضم کنيد.


بهتون پيشنهاد ميکنم از پشه کش خوار وبار (تار و مار قديم) براي کشتن پشه هاي مزاحم دور و برتون

استفاده کنيد. چون هوای گرم بزرگترین آرزوی پشه هاست و اين شرکت فرمول جديدي براي پخ پخ

کردن اين دراکو لاهاي کوچولو پيدا کرده..

کتاب چيز خوبيه حتي ميتونه دوست آدم هم باشه.. اما من انتظار دارم اين دوست بپره بيرون از تو ورق

ها ..تا با هم بشينيم يه هات چاکلت بزنيم.

يکي از دوستان در مورد کتاب کوري چيزي گفت. کتاب خوبي است ، اما به شرطي که آدم بعد از

خواندن آن ناخنهاي نوک تيزش را در چشمانش فرو نکند.

موفق باشید!

 

 

داستان کوتاه(برای اولین بار)

"ساعت  50/11 دقیقه"                                            "سه شنبه 8 اکتبر"

درب رستورانی را در مرکز شهر باز کردم و روی صندلی ای کناره پنجره نشستم. لیست غذاها را از روی

 میز برداشتم و نگاهی کوتاه به آن انداختم. با این که میلی به خوردن نداشتم یک چیزی پیدا کردم و با

بی حوصلگی تمام گفتم: "یک پرس سیب زمینی و یک لیوان آب" لطفاً.


تصمیمم را گرفته بودم. تصمیم گرفته بودم تمام قرصهایی که از داروخانه خریده بودم رو یکجا بالا بیندازم

و با سیب زمینی معده ام را پر کنم تا نتوانند مجبورم کنند که قرصها را بالا بیاورم.

نگاهی به هوای بیرون انداختم، انگار می خواست باران ببارد. آسمان هم مثل من حسابی غمگین بود.

بعد از خوردن قرص ها و سیب زمینی تصمیم گرفتم این دم آخری قدمی بزنم و انگار نه انگار که چیزی

 شده است.


هوای بیرون آنقدر سرد نبود؛ از درب رستوران که بیرون آمدم نسیم خنکی به صورتم خورد که آمدن

 زمستان را نوید می داد.

قطره های باران نم نم از آسمان به زمین برخورد می کردند. وقتی به زمین خیس می خوردند، مانند

بچه های یک کلاس بود که دسته جمعی نک خودکارهایشان روی میزهای چوبی می کوبند. برایم

 دلنشین بود، همیشه دلنشین بود.

پدرم هم صدای باران را دوست داشت، همیشه توی ماشین سه یا چهار نوار از صدای باران نگه

می داشت تا هر وقت که آسمان می گرفت، با لذت با آن گوش کند."روحش شاد". آخ که چقدر سخت

است... فکرش را که می کنم میخواهم از غصه بمیرم. زیر باران روی صندلی ای در پارک نزدیک رستوران

 نشستم، سیگاری روشن کردم. همیشه دوست داشتم در هوای بارانی و سرد سیگار بکشم. یک

مزه ی خواصی دارد.


به ساعتم نگاه کردم، تقریباً  10/12 دقیقه بود.

سرم درد می کرد چشمانم سیاهی می رفت، انگار تمام اتفاقات افتاده در چند ساعت گذشته دوباره

در ذهنم مرور می شد.

 

***

"ساعت  05/7 دقیقه"

"مامان من دیگر خسته شده ام، دیگر طاقت ندارم."

"از این مرتیکۀ لندهورحالم بهم می خورد.از اون طرز حرف زدنش با دیگران که انگار استاد ادبیات

دانشگاه کمبریجه. هر که نداند فکرمی کند این آقا آزارش تا حالا به یک مورچه هم نرسیده.

آخ مامان یواش تر.. زخم است، خمیر نانوایی که نیست."

"اِنقدر غُر نزن.. بذار کارم را بکنم."

"چقدر بهت گفتم پسرم،فیلیپ عزیزم جایی نرو که بلایی به سرت بیاید. تو که اسکیت بلد نیستی چرا

می روی تو خیابان وسط آن همه ماشین.

اِنقدر هم به ناپدریت بد و بیراه نگو. چه برای تو کم گذاشته که اِنقدر نفرینش می کنی."

"هیچی.. کم که نه.. زیادم گذاشته. خوب است هنوز جای شلاق هایش روی پشتم هست.

" مامان گوش کن من دیگر بزرگ شده ام می خواهم راه خودم را بروم، می خواهم از  اینجا

بروم".

یکدفعه دیدم مامان قرمز شد، انگارکه دیگ داغی را روی کله اش گذاشتند. شروع کرد به بد وبیراه گفتن

و حرفهای تکراری زدن که هر دفعه با شنیدنش حالم بهم می خورد. من تصمیمم را گرفته بودم دیگر

نمی خواستم زیر چنگال این مرد ظالم باشم. می رفتم و شغلی پیدا می کردم. پولی در می آوردم و

مادر و خواهر کوچکم را به جایی می بردم دور از دسترس این ابلیس.

 

صدای در آمد، دوباره شروع می شود.

داد و بیداد که چرا زانو هایت را زخم کرده ای. فحش و بد و بیراه است که بار من بدبخت می شود.

حالا خدا بهم رحم کند زیاد عصبانی نباشد و دست به شلاق نبرد. گرچه اگر هم  ببرد دیگر برایم مهم

نیست؛ از بس شلاق خورده ام که دردش مانند نیش پشه است.

جوی کله کثیف رو به مامان کرد و شروع کرد به حرف زدن با صدای بلند. معمولاً همه جو صدایش

می کردند اما من برای در آوردن لجش بعضی موقع ها صفت زیبای کله کثیف را به ادامۀ اسم

مسخره اش که مثل قیافۀ یوقورش بود اضافه می کردم.

بیچاره خیاطی که برای این مرد لباس می دوخت. فکر می کنم فقط 5/1متری پارچه برای دور کمرش

لازم بود. همیشه خوش پوش، خوش تیپ وکروات زده بود و به قول دوستام که خط اُتوی شلوارش

می توانست گردن یک گاو را ببرد.

بعد از اینکه حرفش با مامان در مورد یک مسئلۀ بی ربط به موضوع تمام شد رفت و از توی بوفۀ

پذیرایی شلاقش را که در جعبۀ پلاستیکی براق و نمایان گذاشته بود در آورد و به سمت من آمد.

من در آن لحظه فقط به این فکر می کردم که چرا این مرد از شلاقش مثل یک تفنگ شکاری مراقبت

می کند و آنرا در دید می گذارد. رفتارش با شلاق چرمی اش مثل کسی بود که چند سال از عمر

نکبت بارش را توی جبهۀ جنگ و مبارزه با مخالفین گذرانده باشد و مدالهای افتخارش را در بیاورد و

نشان اینو آن بدهد. مدام تمیزش می کرد و واکس می زد تا کاملاً براق باشد. بعد یادم آمد یکبار که

حسابی مست کرده بود برای من و خواهر کوچکم از اسب دوانی و مسابقات بین المللی تعریف

می کرد. مثله کسی که خاطرات شیرین گذشته را دوباره مرور کند از تمام پیروزی هایش با افتخار یاد

می کرد. اما بعد از آسیب دیدن اسبش در یک مسابقه و پرت شدن از روی اسب، دیگر اسم اسب و

مسابقه را نیاورده و حتی به شرط بندی اسبها هم نرفته. همانجا بود که یک پایش فلج می شود و

قسمتی از مخچه اش آسیب می بیند. از آن موقع کمی از تعادل روانی خود را از دست داده و زود

جوش می آورد و این شلاق، متعلق به همان دوران است. اما این را باید صادقانه بگویم که زبان چربی

در نرم کردن آدمهای ساده دارد. مثل هر دفعه که بعد از کتک زدن من مامان را کنار خود می نشاند و

بافتن اراجیف کار خود را توجیه می کرد.

 

تصمیمم را گرفته بودم. نمی گذاشتم ایندفعه با شلاق سیاهم کند. باور کن نمی گذاشتم.

تا در اتاق را بست و من را مجبور به در آوردن پیر اهنم کرد جستی زدم و از درب اتاق بیرون زدم. دنبالم

کرد ، دیدم با این کار خستش  میکنم پس ادامۀ آن از پا می اندازدش. تمام خانه را دنبال من دوید. آخر

سر هم عصبانی تر از همیشه و نفس نفس زنان رفت به سمت کشوی میز تحریرش و از داخل آن

اسلحۀ کوچکی درآورد که اگر اشتباه نکنم متعلق به سال 1990 بود. من تا حالا همچین چیزی را در

خانه ندیده بودم.

شکّه شدم، گوشه ای ایستادم. می خواست مرا با تیر بزند که با یک جا خالی تیرش خطا رفت. صدای

 تیر تمام محله را ورداشت. مادرم که در آشپزخانه بود به طرف من آمد و با این صحنه آشنا شد. تمام

 وجودش می لرزید.


آمد و جلوی من ایستاد و نگذاشت که جوی کله کثیفِ تفنگ بدست مرا بزند. از قیافۀ جو هم

می توانست فهمید که هیچ اهمیتی نمی دهد به من شلیک کند یا مادر.

 مامان را کنار زد، ماشه را کشید. صدای پرتاب شدن گلوله از لولۀ تفنگ را شنیدم، گفتم مرده ام.

دیگر تمام شد. چشمانم را باز کردم و دیدم نه.. هنوز زنده ام. نگاهی به کف اتاق انداختم...

"آه خدای من.. لعنت به تو ای مرد، تو اون رو کشتی، تو یک دختر بی دفاع را از بین بردی."

خواهر کوچکم غرق خون بود. زانو زدم، صورت سفید و نازش را از روی زمین بلند کردم روی پایم

گذاشتم،یک لحظه احساس کردم در چاه عمیق و تاریکی افتاده ام. شروع کردم زار زار گریه کردن. دیگر

هیچ چیز نفهمیدم جز اینکه وقتی مادرم با این صحنه روبرو شد، غرق در جیغ وداد اسلحه را از روی

زمین برداشت و سمت دهانش گرفت.. خودش را خلاص کرد.

جو انگار مار نیشش زده بود. تکان نمی خورد. انگار خونش را یکجا از رگهایش بیرون کشیده اند.

آهی از روی ناراحتی و غم سر دادم که با هق هق بعد از گریه ای، تکمیل نشد. رو به جو کردم به من

نگاه نمی کرد هنوز چشمش به جنازۀ مادر بود. خون در چشمانم فوران می زد آتش انتقام داشت

تمام وجودم را می سوزاند. رفتم کنار مامان و دستش و بوسیدم، اسلحه را برداشتم به سمت جو

نشانه رفتم. ناگهان نگاهش به طرف من برگشت. دستهایم می لرزید آنچنان عرق کرده بودم که نزدیک

بود پاهایم روی زمین لیز بخورند. تصمیمم را گرفتم، احساس گناه در وجودم نعره می زد احساسی که

 می گفت اگر تو اینکارها را نمی کردی و اگر کتکت را می خوردی شاید الآن مادر و خواهرت زنده بودند.

 سرم تیر می کشید. گوشهایم از صدای گلوله سوت می زدند. آخر سر با خودم کنار آمدم هرچه

بادا باد. دوباره صدایی نعره زد: "انتقام شیرین است، مانند عسل.. بکش آن ماشۀ لعنتی را.. بگیر

انتقام خانواده ات را.

 
بنگ....


چشمانم را باز کردم دیدم جنازۀ جو کنار خواهرم سلینا افتاده. من او را زدم، من جو را کشتم.. وای بر

 من.. وای بر من.. .

تفنگ را زمین انداختم. مدتی کنار جنازۀ مادر و سلینا نشستم . به دستهایشان که همیشه برای من

 گرم بودند و صمیمی نگاه می کردم.حالا دیگر آن دستها جز سرمای غم انگیز چیز دیگری برایم نداشتند

به دور و برم نگاهی کردم، اینجا جای من نبود. صدایی می گفت "برو..نمان..از اینجا فرار کن". کیفم را

 برداشتم، بیرون زدم. صورتم هنوز خیس بود دستها و پاهایم می لرزیدند. انگار هفته هاست چیزی

 نخورده ام؛ دلم داشت بهم می خورد. توی دستشویی ایستگاه 11 بالا آوردم و حسابی آنجا را به گند

 کشیدم. در شهر سرگردان بودم نمی دانستم کجا بروم، نمی دانستم بای چکار کنم. مطمئناً اگر

همسایه ها پلیس خبر می کردند بی شک همه چیز گردن من می افتاد.

 " پسری که نا پدری و و مادر و خواهر خود را به دلیل مشکلات روانی به قتل رساند. "

تیتر بزرگ روزنامه های فردا صبح.

دل و جرأت رفتن پیش پلیس را هم نداشتم. حتی ازفکر زندان رفتن هم تنم به لرزه می افتاد. به خاطر

کشتن جو حتماً سرم بالای دار می رفت.

از این طرف به آن طرف از این محله به آن محله . دیگر خانه ای برای من وجود نداشت، خانواده ای

 نداشتم. امید برای زندگی در من صفر بود.

دیگر به چه کسی می گفتم مادر؛ یا به چه کسی پاهای زخم خورده ام را نشان می دادم تا برایم دل

بسوزاند. هیچ کس.. حالا من بودم و یک کیف زهوار در رفته، تنهای تنها.. .

 

 

 

اِی کاش دیگر اِی کاشی وجود نداشت!!

کاش من هم بچه بودم!

کاش من هم بچه ای بودم!

سوار تاب می شدم؛ آنقدر تاب می خوردم تا آسمان ترک بردارد.

سوار بلندترین سُر سُره می شدم!

سوار بزرگترین چرخ و فلک می شدم ؛ آنقدر می چرخیدم تا چرخش زمین را احساس کنم.

ای کاش بچه بودم تا نمی دانستم دروغ چیست. ریا نمی کردم.. دورویی بلد نبودم !

ولی ای کاش من هم بچه ای بودم...!

سهراب سپهری

هر کجا هستم، باشم به درک! من که بايد بروم! پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال خودت!

من نمي دانم نان خشکي چه کم از مجري سيما دارد! تيپ را بايد زد! جور ديگر اما... کار را بايد جست.

کار بايد خود پول. کار بايد کم و راحت باشد! فک و فاميل که هيچ... با همه مردم شهر پي کار بايد رفت!

بهترين چيز اتاقي است که از دسته چک و پول پر است! پول را زير پل و مرکز شهر بايد جست!

سيد خندان يه نفر! سوئيچم کو؟ چه کسي بود صدا کرد زورو .

با عرض پوزش از سهرابدوستان..!