میز 14
پسر فالفروش حتی سمت او نرفت.کنار دختر جوانی ایستاد. کاپشن را باز کرد و دسته ای فال به سمت دختر گرفت.دختر جوان فالهارا جستجو کرد.سبز رنگی را برداشت.کیفش را روی میز گذاشت و صندلی را بیرون کشید.روبروی دوستش نشست.پسر فالفروش پول را توی جیب شلوار ارتشی تنگش گذاشت از کنار او گذشت.میز پانزده را نشانه رفت.باسرعت بین میزها دوید.خود را به ته کافه رساند.کفشهایش سُر بود.نتوانست به موقع باایستد.از کنار میز پانرده گذشت اما برگشت و ایستاد.دختر جوان مویش را از زیر روسری روی چشم چپش ریخت و دود سیگار را تو داد.به پسرک خیره ماند و دود سیگار را توی صورت او فوت کرد.پسرک با دهان باز دود را بلعید و چند ثانیه بعد بیرون داد.
دستها را به جلو برد و گفت:برای دوست پسرت یه دونه بردار.
دختر اشاره ای به مرد کرد و گفت:با توئه،میشنوی!یه فال واسه خودت بگیر.
فالفروش دستش را بالاتر برد.مرد از بین آنها قرمز رنگی را جدا کرد.گفت:بیا خودت بخون.من حوصلشو ندارم.سرم درد می کنه.گلوم هم همینطور.
دختر گفت:بهتره یه دکتر بری!
مرد گفت:خودت که اوضاعت بدتره،یه ذره یخ رو اون لعنتی بذار بادش بخوابه.
دختر:دیروز که خوب جلوی بچه داد و هوار می کشیدی.الان دلت واسم میسوزه.اون فندک رو بده!
مرد پاکت را به سمت نور گرفت.چیزی معلوم نبود.گفت:پسر جان اینکه توش خالیه.بذار یکی دیگه..
پسرک پشتش به مرد بود وبه سمت درب آشپزخانه میرفت.جلوی در ایستاد و به کافه چی گفت:آقا بهزاد سردمه،همجام خیسه.برام یه چایی خیلی داغه داغه داغ میاری!؟
بهزاد دست به سر ژولیده او کشید و بیرون رفت.روبروی میز دوازده ایستاد.صدای شکستن از آشپزخانه آمد .سفارش پیرمرد و پیرزن را رها کرد وسمت صدا دوید.
زن جوانی کنار میز چهارده برای پسرک دست تکان داد.
گفت:آقا کوچولو فالات تقلبی که نیستن.اگه تقلبی باشن پست میدما.
پسرک اخم کرد.فالها را جلویش گرفت.صندلی میز چهارده تکان خورد.گوشهایش را نزدیک برد.صدای نرم زن را شنید که می پرسد:فالی چند؟
از جایش بلند شده بود.مانتوی سفید و بلندش دگمه ای نداشت.پیرهن چهارخانه روی شلوار جینش افتاده بود.از جیبش پول در آورد.
میز چهارده سیگارش را آتش زد.چایش را سرکشید.لیوان را محکم به میز کوبید.پسرک برنگشت.
زن جوان پاکت فال را روی میز گذاشت سفارش قهوه ای بدون شیروشکر داد.از کیفش گوشی را درآورد و خاموش کرد.سرش را روی میز گذاشت و دستهایش را دور سرش جمع کرد.
بهزاد به پسرک گفت:چاییت را میذارم روی سکوی کنار در.خیلی داغه بذار سردشه.
پسرک فالهارا روی سکو گذاشت و لیوان را برداشت. بچه گربه ای سیاه وسفید از لابلای پایه صندلی آرام رد شد.میزده تکانی ناگهانی خورد.صندلی ها روی زمین افتادند.سه دختر همزمان از جا پریدند وجیغ کشیدند.همه برگشتند.میز چهارده سیگارش را خاموش کرد.سرش پایین بود.کاغذی از کیفش درآورد.روی آن نوشت:عجیب بود.پسر فالبدست از کنارم گذشت.دستهایش را پایین برد.از من چیزی نپرسید.رفت سراغ میز شلوغتری.منهم چیزی نگفتم.چاییم داغ بود.لیوان را کوبیدم.کسی نگاه نکرد.پسرک فالبدست از کنارم گذشت و سوت زد.
بهزاد صندلی ها را بلند کرد و گفت:ترسیدید؟!!یه بچه گربه بود،پلنگ نبود.همه جارو بهم ریختید.خانم فلسفی بیاید ملوستون رو ببرید.یه گوشه کِز کرده.
زنی مسن از پشت صندوق بلند شد وملوس را بغل کرد.عینکش را به چشم زد و گفت:معذرت می خوام.خیلی شیطون شده.باید خانه مادرم میگذاشتمش.آخه میدونید،خواهرم رفته آلمان.به من سپردتش،اما منم کلافه کرده از بس..
میز چهارده حرفهای آنها می شنید.از گوشه چشم به فالفروش نگاه میکرد،هنوز چایش را فوت می کرد.میز چهارده بازهم چیزی نوشت:شاید چایش زیاد داغ است.شاید زیاد سردش است.اینجوری دهانت میسوزد بچه.بیشتر فوت کن.بازم از کنارم رد میشی اندفعه خودم دست بکار میشم.حتی شده با زور ازت یه فال می خرم.
پسرک چای را روی سکو گذاشت و دسته فالهایش را مرتب کرد.به سمت دخترها رفت.با دست لرزان سیگار دود می کردند.میز چهارده سرش بلند کرد و قدمهای پسرک را دنبال کرد.
گفت:ترسیدید؟اشکال نداره منم اولاش می ترسیدم.تازه دوبارم فالهامو خورده و پاره کرده.فال میخوای؟!!خیلی خوبن.واسط خوشبختی میاره.چقدر شما شبیه همین!
دخترها فالی کشیدند.هرسه باهم پاکتها را پاره کردند.و سیگارشان را دورتر گرفتند.بهزاد کنار میز چهارده ظاهر شد وگفت:غیرچای چیزه دیگه ای نمیخواین؟غذای روزمون هم سوپ و تست ژامبون با سس مخصوصه.خوشمزست.براتون میارم.
میز را دستمال کشید و خاکسترهای پخش شده سیگار را جمع کرد.جاسیگاری را خالی کرد.گفت:صدارو می شنوی.بارون تمیزیه.آدم جون
می گیره.راستی تنهایید یا منتظر کسی هستید؟!روز شلوغیه.همه ی میزها پرشدن.کلیّم مشتری زیر بارون موندند.می خوان زودتر بشینند و سفارش بدن.سرمون خیلی شلوغه.وقتی هوا بارونیه همه دنبال یه سرپناه می گردن.چه بهتر که این سرپناه با کاسه ای سوپ یا قهوه ای داغ همراه بشه.
میز چهارده او را نگاه کرد و سرش را تکان داد.
گفت:براتون یه پرس سوپ میارم.اگه بازم خواستید بهم بگید.
ناپدید شد و به آشپزخانه برگشت.
پسرک فالفروش چایش را نیمه کاره رها کرد و به سمت جمعیت پرصدای میز یازده رفت.فالهایش را مرتب کرد.چندتایی بیشتر نمانده بود.
مرد کلاه به سر،با خنده دوستانش گفت:بچه ها گوش بدین.یه دقیقه ساکت.فال می خواین!این آقاپسر فالای خوبی داره.
دختر کناریش هم تایید کرد و در گوش دختر روبروییش چیزی گفت. او هم با سر تکان داد چشمهایش را تنگ کرد و با دقت و آرامش پاکتی را جدا کرد.نفری یک فال برداشتند. دختر پاکت را در کیف گذاشت.
از فالهای پسرک چهار تایی بیشتر نماند.توی کاپشنش گذاشت و زیپش را کشید.از کنار میز چهارده که رد میشد ایستاد.دستهایش را در جیب برد.گوشه پاکت فالی را درآورد و با آن بازی کرد.میز چهارده خیره ماند.گوشه دویست تومانی را از کیفش بیرون کشید.منتظر ماند.پسرک به زمین نگاه کرد و به راه خود ادامه داد.صدای باران قطع شد.چایش را با قند یکجا سر کشید.پولهایش را شمارد و یک پانصد تومانی بیرون آورد.بطرف بهزاد گرفت.
بهزاد گفت:نمی خواد کوچولو.مهمون خانم فلسفی هستی.مواظب باش سرما نخوری.
پول را در جیبش گذاشت و به موهایش دست کشید.از کنار میز نه،هفت،پنج، سه و یک رد شد.در چوبی کافه را باز کرد.همزمان دختری با مانتو و روسری قرمز وارد شد.تار موی خرمایی رنگش در آفتاب برق می زد.ازکنار پسرک رد شد،به سمت میزها رفت.پسرک در را نبست.منتظر ماند.دختر از کنار میز دو و چهار رد شد.به میز هشت رسید، پسرک آرام به دنبال او راه افتاد. دختر لاغر اندام به طرف میز چهارده رفت. صندلی را بیرون کشید.نشست.پسرک فالفروش را دید که به سمت او میاید.کیف دوشی اش را روی کاغذها گذاشت.پسرک جلوی میز ایستاد و به دختر خیره ماند.دو فال از جیبش درآورد و روی میز چهارده گذاشت.برگشت به سمت در.از جلوی میزها رد شد.دوباره در را باز کرد و بیرون رفت.