میز 14

 

پسر فالفروش حتی سمت او نرفت.کنار دختر جوانی ایستاد. کاپشن را باز کرد و دسته ای فال به سمت دختر گرفت.دختر جوان فالهارا جستجو کرد.سبز رنگی را برداشت.کیفش را روی میز گذاشت و صندلی را بیرون کشید.روبروی دوستش نشست.پسر فالفروش پول را توی جیب شلوار ارتشی تنگش گذاشت از کنار او گذشت.میز پانزده را نشانه رفت.باسرعت بین میزها دوید.خود را به ته کافه رساند.کفشهایش سُر بود.نتوانست به موقع باایستد.از کنار میز پانرده گذشت اما برگشت و ایستاد.دختر جوان مویش را از زیر روسری  روی چشم چپش ریخت و دود سیگار را تو داد.به پسرک خیره ماند و دود سیگار را توی صورت او فوت کرد.پسرک با دهان باز دود را بلعید و چند ثانیه بعد بیرون داد.

دستها را به جلو برد و گفت:برای دوست پسرت یه دونه بردار.

دختر اشاره ای به مرد کرد و گفت:با توئه،میشنوی!یه فال واسه خودت بگیر.

فالفروش دستش را بالاتر برد.مرد از بین آنها قرمز رنگی را جدا کرد.گفت:بیا خودت بخون.من حوصلشو ندارم.سرم درد می کنه.گلوم هم همینطور.

دختر گفت:بهتره یه دکتر بری!

مرد گفت:خودت که اوضاعت بدتره،یه ذره یخ رو اون لعنتی بذار بادش بخوابه.

دختر:دیروز که خوب جلوی بچه داد و هوار می کشیدی.الان  دلت واسم میسوزه.اون فندک رو بده!

مرد پاکت را به سمت نور گرفت.چیزی معلوم نبود.گفت:پسر جان اینکه توش خالیه.بذار یکی دیگه..

 پسرک پشتش به مرد بود وبه سمت درب آشپزخانه میرفت.جلوی در ایستاد و به کافه چی گفت:آقا بهزاد سردمه،همجام خیسه.برام یه چایی خیلی داغه داغه داغ میاری!؟

بهزاد دست به سر ژولیده او کشید و بیرون رفت.روبروی میز دوازده ایستاد.صدای شکستن از آشپزخانه آمد .سفارش پیرمرد و پیرزن  را رها کرد وسمت صدا دوید.

زن جوانی کنار میز چهارده برای پسرک دست تکان داد.

گفت:آقا کوچولو فالات تقلبی که نیستن.اگه تقلبی باشن پست میدما.

پسرک اخم کرد.فالها را جلویش گرفت.صندلی میز چهارده تکان خورد.گوشهایش را نزدیک برد.صدای نرم زن را شنید که می پرسد:فالی چند؟

از جایش بلند شده بود.مانتوی سفید و بلندش دگمه ای نداشت.پیرهن چهارخانه روی شلوار جینش افتاده بود.از جیبش پول در آورد.

میز چهارده سیگارش را آتش زد.چایش را سرکشید.لیوان را محکم به میز کوبید.پسرک برنگشت.

زن جوان پاکت فال را روی میز گذاشت سفارش قهوه ای بدون شیروشکر داد.از کیفش گوشی را درآورد و خاموش کرد.سرش را روی میز گذاشت و دستهایش را دور سرش جمع کرد.

بهزاد به پسرک گفت:چاییت را میذارم روی سکوی کنار در.خیلی داغه بذار سردشه.

پسرک فالهارا روی سکو گذاشت و لیوان را برداشت. بچه گربه ای سیاه وسفید از لابلای پایه صندلی آرام رد شد.میزده تکانی ناگهانی خورد.صندلی ها روی زمین افتادند.سه دختر همزمان از جا پریدند وجیغ کشیدند.همه برگشتند.میز چهارده سیگارش را خاموش کرد.سرش پایین بود.کاغذی از کیفش درآورد.روی آن نوشت:عجیب بود.پسر فالبدست از کنارم گذشت.دستهایش را پایین برد.از من چیزی نپرسید.رفت سراغ میز شلوغتری.منهم چیزی نگفتم.چاییم داغ بود.لیوان را کوبیدم.کسی نگاه نکرد.پسرک فالبدست از کنارم گذشت و سوت زد.

 

 

بهزاد صندلی ها را بلند کرد و گفت:ترسیدید؟!!یه بچه گربه بود،پلنگ نبود.همه جارو بهم ریختید.خانم فلسفی بیاید ملوستون رو ببرید.یه گوشه کِز کرده.

زنی مسن از پشت صندوق بلند شد وملوس را بغل کرد.عینکش را به چشم زد و گفت:معذرت می خوام.خیلی شیطون شده.باید خانه مادرم میگذاشتمش.آخه میدونید،خواهرم رفته آلمان.به من سپردتش،اما منم کلافه کرده از بس..

میز چهارده حرفهای آنها می شنید.از گوشه چشم به فالفروش نگاه میکرد،هنوز چایش را فوت می کرد.میز چهارده بازهم چیزی نوشت:شاید چایش زیاد داغ است.شاید زیاد سردش است.اینجوری دهانت میسوزد بچه.بیشتر فوت کن.بازم از کنارم رد میشی اندفعه خودم دست بکار میشم.حتی شده با زور ازت یه فال می خرم.

پسرک چای را روی سکو گذاشت و دسته فالهایش را مرتب کرد.به سمت دخترها رفت.با دست لرزان سیگار دود می کردند.میز چهارده سرش بلند کرد و قدمهای پسرک را دنبال کرد.

گفت:ترسیدید؟اشکال نداره منم اولاش می ترسیدم.تازه دوبارم فالهامو خورده و پاره کرده.فال میخوای؟!!خیلی خوبن.واسط خوشبختی میاره.چقدر شما شبیه همین!

دخترها فالی کشیدند.هرسه باهم پاکتها را پاره کردند.و سیگارشان را دورتر گرفتند.بهزاد کنار میز چهارده ظاهر شد وگفت:غیرچای چیزه دیگه ای نمیخواین؟غذای روزمون هم سوپ و تست ژامبون با سس مخصوصه.خوشمزست.براتون میارم.

میز را دستمال کشید و خاکسترهای پخش شده سیگار را جمع کرد.جاسیگاری را خالی کرد.گفت:صدارو می شنوی.بارون تمیزیه.آدم جون

می گیره.راستی تنهایید یا منتظر کسی هستید؟!روز شلوغیه.همه ی میزها پرشدن.کلیّم مشتری زیر بارون موندند.می خوان زودتر بشینند و سفارش بدن.سرمون خیلی شلوغه.وقتی هوا بارونیه همه دنبال یه سرپناه می گردن.چه بهتر که این سرپناه با کاسه ای سوپ یا قهوه ای داغ همراه بشه.

میز چهارده او را نگاه کرد  و سرش را تکان داد.

گفت:براتون یه پرس سوپ میارم.اگه بازم خواستید بهم بگید.

ناپدید شد و به آشپزخانه برگشت.

پسرک فالفروش چایش را نیمه کاره رها کرد و به سمت جمعیت پرصدای میز یازده رفت.فالهایش را مرتب کرد.چندتایی بیشتر نمانده بود.

مرد کلاه به سر،با خنده دوستانش گفت:بچه ها گوش بدین.یه دقیقه ساکت.فال می خواین!این آقاپسر فالای خوبی داره.

دختر کناریش هم تایید کرد و در گوش دختر روبروییش چیزی گفت. او هم با سر تکان داد چشمهایش را تنگ کرد و با دقت و آرامش پاکتی را جدا کرد.نفری یک فال برداشتند. دختر پاکت را در کیف گذاشت.

از فالهای پسرک چهار تایی بیشتر نماند.توی کاپشنش گذاشت و زیپش را کشید.از کنار میز چهارده که رد میشد ایستاد.دستهایش را در جیب برد.گوشه پاکت فالی را درآورد و با آن بازی کرد.میز چهارده خیره ماند.گوشه دویست تومانی را از کیفش بیرون کشید.منتظر ماند.پسرک به زمین نگاه کرد و به راه خود ادامه داد.صدای باران قطع شد.چایش را با قند یکجا سر کشید.پولهایش را شمارد و یک پانصد تومانی بیرون آورد.بطرف بهزاد گرفت.

بهزاد گفت:نمی خواد کوچولو.مهمون خانم فلسفی هستی.مواظب باش سرما نخوری.

پول را در جیبش گذاشت و به موهایش دست کشید.از کنار میز نه،هفت،پنج، سه و یک رد شد.در چوبی  کافه را باز کرد.همزمان دختری با مانتو و روسری قرمز وارد شد.تار موی خرمایی رنگش در آفتاب برق می زد.ازکنار پسرک رد شد،به سمت میزها رفت.پسرک در را نبست.منتظر ماند.دختر از کنار میز دو و چهار رد شد.به میز هشت رسید، پسرک آرام  به دنبال او راه افتاد. دختر لاغر اندام به طرف میز چهارده رفت. صندلی را بیرون کشید.نشست.پسرک فالفروش را دید که به سمت او میاید.کیف دوشی اش را روی کاغذها گذاشت.پسرک جلوی میز ایستاد و به دختر خیره ماند.دو فال از جیبش درآورد و روی میز چهارده گذاشت.برگشت به سمت در.از جلوی میزها رد شد.دوباره در را باز کرد و بیرون رفت.

 

نظر شخصی منه!!جبهه نگیر!!

هنری بودن آثار هنری را منتقدان و یا هنر دوستان میتوانند درک کنند.

نمیگویم تنها این افراد ادراک بالایی دارند،دیگران نیز میتوانند گاهی اوقات در فهم خود بگنجانند اما شاید به عمد و یا ناخواسته دریچه ورود را میبندن و رو به آسمون سوت میزنند.

"درباره الی" فیلمی جالب و دوست داشتنی بود..من که حاضرم واسه دومین بار هم با اکیپ خوب و هنر دوستمون بشینیم حالشو ببریم.خیلی جالب تا نیم ساعت بعد تمام شدن فیلم هیچکس کلمه ای نمیگفت انگار همه در خلصه ای تاریک فرو رفتند و از بیرون جهیدن ترس دارند. فضای غریب و جالبی بود.

میخوام به این برسم که چقدر یک فیلم ایرانی میتونه تاثیرات باور نکردنی بذاره..اینرو به این خاطر میگم که اکثر فیلمهای سینمای ایران به سمت حاشیه پردازی و به خصوص ظاهر گرایی پرداخته.اینگونه فیلمها تصویر جامعه ی ایران را زشت و کثیف نشان میدهند.و تنها موضوعی که میتونن باهاش عوام رو به سینما بکشونند خیانت و عشقهای توخالی بیسر و ته!

میتونم میلیاردها مال بزنم اما چه فایده وقتی ما هنوز به سینما میریم تا روایت داستان رو بشنویم و به قولی روزه تعطیلی با خاله خامباجی و توله های زن همسایه حالی به حولی ببریم!

کی وقتشه از چهار چوب داستانی فیلم بیرون بریم تا دنیای جدید با دیدگاهی جدید رو تجربه کنیم!؟!  بجای اینکه دنبال قهرمان داستان همجارو سرک بکشیم یه جا بایستیم تا وقت تحلیل آنچه گذشت و چگونه گذشت رو داشته باشیم.من نیمخوام بگم مدام پاز بزنیم تا جایی که ریشه ی داستان فرار کنه.وقتی صحنه هایی رو میبینیم که احساس میکنیم برایمان تکراری و بی فایده است یعنی تاثیر خواصی هم روی داستان ندارد،لحظه ای صبر کنیم و به تحلیل ساختاری این بخش بپردازیم.

تحلیل هایی مثل چگونگیه برداشت صدا،هدف اصلی کارگردان از برداشت این صحنه،برخورد خود بازیگر با متن حفظ شده آیا باور داره اونیکه میگه یا داره مثله اکثر متنهای بیسرو ته غتر غتر میکنه!!

به طور مثال در فیلم درباره الی قسمتی از فیلم نامزد الی به خانه ی ساحلی میاد و هنوز در جریان واقعیت انکار ناپذیر نیست؛وضو میگره و برای نماز آماده میشه..سکوت عجیبی تما کاراکتر هارو دربر گرفته و اینجاست که کارگردان میخواد شما هم اضطراب و دلهره خفتون بکنه و مسیری رو براتون باز کنه تا خود شما تصمیم بگیرید چگونه برخورد کنید هم در فیلم هم در زندگی واقعی.اینکار یکجور ارتباط مستقیم داشتن با فیلمه که اگه واقعاً اهلش باشین خودتون هم میتونین ادامه فیلم رو بسازید (با نظر شخصی و تصمیم شخص شما)..که بعد این صحنه ادامه فیلم به گونه ای دیدگاه پردازانه پیش میره. کاریکه "اِستنلی کوبریک"  اسطوره ای از هالیوود در بسیاری از فیلمهای خود انجام میده و اینرو به عهده ببیننده میزاره تا بتونه سطح سواد و دانایی فرد رو بسنجه!

پیشنهاد من به تو دوستم اینه دوباره این فیلم رو تماشا کن و اندفعه با دیدبازتر به دنبال اتفاقات برو!!

اومدم یه دستی به چهره ی ژولی پولی این خراب شده بکشم!!

این مدت بسیار نوشتم اما آپ نکردم..به لطف دوستان الاف و بیکاریکه دا‌‌ئمن نظراتی مضحک و حاکی از خوشحالی بیش از حد را بر سر من هوار میکردند،نقل مکان کردم و کندم رفتم..اکنون برگشتم تا ثابت کنم بیضه های مبارک محکم و قوی و آماده خدمت میباشند..و حواله ی الاغهای بیکارو الدوله ی گوزوو به  به این دو فروند باد!!!

خوشحال میشوم با دوستهای قدیم و جدیدم دوباره کانکت شوم..به خصوص پیرمرد جوانی که هیزم آتش درونم را با صبر جمع کرد و ته سیگاری انداخت تا گُر بگیرم..!

با تشکر از علیرضا میرمیرانی!

ادامه دارم...!!!

"اسهال"

اسهال دردیست بی درمان و بی امان در تابستان.

روده ی شُل شده همچون زرده ی نیمروی شُل.

فشارهای مملو از صدا و بوی.

"به به" تمام شود چکنیم               گر برق قطع شود چکنیم

آفتابه سوراخ شد.آب رفت.قطره قطره جمع شد‌ اما هیچ نشد.

 

آسودگی بعد از زوور را خوشست      با خیال راحت گوزیدن را خوشست

اینرا به تو وصیّت هرگز مخور آلبالو خشکه و لواشک.که نیست میکند هستیت را و  خالی میکند معده ات را!!!. 

 

بذار ببینم...! مممممممم..!

میشه رفت بالاتر..ازینم بالاتر..یکم دیگه..خوبه.حالا بپر پایین.

نبودم..شرمنده..اومدم..بازم شرمنده!

زبان هرچه با جوامع و فرهنگهای مختلف بروزتر شود از تیزی و خشنی آن کم شده و لطافت خواصّی پیدا میکند.

"

زمان میگذرد و من هنوز نشسته ام.

درفکرم..منتظرم.

صفحات رنگارنگ زمان از کنارم میگذرند.انسانها از دربی می آیند و از همان درب خارج میشوند.

نگاه به ساعتم میاَندازم..قرنهاست که اینجا نشسته ام.

 

آخه یه سیب زمینی سرخ کرده که اِنقد طول دادن نداره!

"When I Was Little"

الآن به اندازه ی یه بسته سیگار حال میکنی به اندازه ی یه قلیون کشیدن از دماغت درمیآد...

وقتی بچه بودی به اندازه ی یه قلیون حال میکردی به اندازه ی یه نخ سیگار از دماغت در میومد!

من...سیگارم...سازم...جاده...!

مرد بی ثبات!

MEN

*یه محفل دوستانه*

"آقا میدونید تو کل دنیا درصد مذکر ها از مونث ها کمتره..."

"بی شوخی فکرش رو بکن یه روز تو دنیا فقط دو یا سه تا مرد وجود داشته باشه.!"

 یکی از اونور گفت:" بس که این زنها مارو عذاب دادند."

صدای دخترانه ای با خنده گفت:"وا..برو بابا.به ما چه."

"شماها عمر پشه دارین زود میوفتین میمیرین."

شخص اول:"بابا..شاید از ژنهای انسانها باشه.شاید از مشکلات کره ی زمین، شاید اصلاً مردا دیگه امید به زندگی ندارند."

فردی که نزدیک به دخترا بود با نگاهی زیر چشمی و پوزخند:"آره ممکنه..اما جالبش اینجاست با یه حساب سرنگشتی تا دو یا سه سال دیگه به هر مردی ۴۰الی۵۰ تا زن میرسه، بعد هم میگن ببرینشون تو دشت بچَرن!این خوب نیست...!؟

 

چت نزن،ادامه داره...!

قلب و عروق،مغز و اعصاب.

اِنقدر نا امیدم که حاضرم از پل سَن دیگو با مخ بپرم پایین.

اِنقدر عصبانی ام که می توانم کلهء فیلی را از جا بکنم.

اِنقدر خسته ام که اگر بخوابم گویی مرده ام و اگر کاری در حال اقدام داشته باشم در نیمه های راه دارفانی را به خواب ترک میکنم.

تمام قلبم از کینه و تنفر پر شده، آخه لعنتی چه مرگته؟!!!

****

قلبم:به تو چه...تو مغزی، احساسات حالیت نیست.

مغزم:درست...اما دوست قدیمیه من، میتونم کمکت کنم..!!؟

قلبم:آناناس، اگه کمک بلد بودی که من الآن سوراخ سوراخ نبودم.

مغز:خوب به من چه، مگه من با کلت کالیبر ۸ سوراخت کردم؟؟!

قلب:نه اما اون شاتگان منطقت ترکونده منو. وقتی با همه چی به جای احساسی بودن منطقی برخورد میکنی و میگفتی"اینجا جاش نیست، باشه سر فرصت احساساتمو خرج میکنم.."، اما هیچ وقت فرصتش نشد.

مغز:شاید واقعاً لازمت نداشتم، شایدم میتونستی در اون موقعیت به شخصیتم و غرورم ضربه وارد کنی.درک کن، یه خورده منطقی باش.قبول کن زیادی خودت رو واسه اینو اون لوس میکنی.

قلب:غرور...اَه..واژهء نفرت انگیز اما پر معنا و گسترده.

پیش من از غرور نگو، من خودم یه غول وحشی به اسم هوس رو دارم که نمیتونم کنترلش کنم، هر دفعه از دستم در میره و یه چیزی میشه که جمع کردنش کارهیچ کس نیست.

****

اما راست میگی، تا منطق هست وجدان و احساسات پشمه.

من از حرکت می ایستم...تو هم خواهی ایستاد، زور می زنی که بدن رو نگهداری اما آخرش می یای قاطی مُرده ها!


 

سر کلاس کنکور!

انتظار جواب برای نیامدن یک زنگ سر کلاس کنکور. چقدر رقت بار است.

این هوای لعنتی اِنقدر سرد شده که ممکنه خون توی رگهام یخ بزنه و همینطور وایستاده سنگ کوپ کنم.

 

هیچ کدام از فحشها و بد و بیراهات روی من اثری نداره! این هوای سرد کشنده هم روی من تاثیری نداره.شاید برای اینکه مثل کرگدنم یا مثل پیاز پوستم لایه لایست...شایدم انقدر احمقم که نمی فهمم نباید توی بارون آستین کوتاه بپوشم!

یه انگشت ته فنجونت بزن!

آیا خواهم مرد...آیا خواهد مرد؟!

آیا تا ابد بدشانس میمانم؟

آیا همسرم بعد از مرگم مرا فراموش خواهد کرد و یا تا ابد تاریک دنیا خواهد شد؟!

آیا میتوانم با روح پدر پدر پدر پدر پدر پدربزرگم که آدولف هیتلر بود صحبت کنم؟!

 

این کارا از من بر نمیاد..باید دست به دامن نُستراداموس بشین.من فالگیری بیش نیستم اما خوب میدانم این چرندیات شما از کجا نشأت میگیرد:

"هَوس"

ای بنزین ای عزیز تر از دوست دخترم!

بنزین سهمیه بندی شد..

پایه باش بشین با خودت حساب کن این پولی که از این کار تو جیب خیلیا میره چقدر میشه "اگه مخت سوت نکشید حتماْ خیلی خری"

با کپنی شدن بنزین دیگه کسی وجودشو نداره وایسه سر خیابون یا جاده یه دبّه تکون بده!

اما تعداد این افراد روز به روز افزایش پیدا میکنه.چرا؟

سؤال نداره..همه که مثله تو مایه دار نیستن هر روز باکشونو تا خرخره پر کنن.

 

Dament To You

میدونستم اول و آخرش یه دروغگو بیشتر نیستی...اول و آخرش واسه همون سوپور بدبختِ محتاج ماهیانه بودی

یه ته سیگار زیر پا بودی که لِه شدی رفتی!!! لااقل اونجاش رو داشتی که راحت حرفت روبزنی.

 

"وللش من و خودم و یه دنیا هیجان!!"

 

طبیعت زیباست..زندگی زیباست...همه چیز زیباست.پس تو چرا زیبا نیستی. همه جا رو به گوه کشیدی. برو خودت را بشور بوی زباله میدهی.

" تیرهای سقف را بالا بگذارید،نجاران."

تیرهای سقف را بالا بگذارید،نجاران،که داماد همچون آرس می آید، بالا بلند از هر بلند بالایی.
تقدیم باعشق،ایرونگ سافو،سابقاً تحت قرارداد با استدیوی اِلسیوم،با مسؤلیت محدود.
لطفاً با موریلِ خوشگلت شادِ شادِ شاد باش.این یک دستور است .درجۀ من در این محله از همه         بالا تر است.

 

".جریمی دِیوید سلینجر."

"حسرت"

چرا همه ی عالم موبايل دارن..منه در بدر نه؟؟ چرا همه ي  عالم با موبايلشون هر گُهي ميخورند.. من نه؟؟چرا همه یه ماشین زیر پاشونه من نه..چرا من حتی یه عینک آرمنی هم ندارم.!

چرا من تا حالا رنگ دریا رو ندیدم اما این پسر همسایمون ۳سال از من کوچیکتره  اندازه موهای سر من رفته شمال!؟

 

بهت تبريک ميگم، اون دختره خيلي خوبيه..
تو هم خوبي؛ کاش منم ميتونستم مثله تو باشم..

 

مگس و کوری

"مگس جان"..
"جان مگس جان"..
"اينجا چه خبره..چرا همه جارو غذاي محبوب ما برداشته؟"
"نميدونم فکر کنم يه مرض اپيدمي گرفتن."
"کي؟چي؟"
"آدما...نميدونم از ظاهرش که پيداست هيج جا رو نمي بينند. احتمالاً يا کور شدن يا کورشون کردن."
"کور؟..کور ديگه چيه؟ خوردنيه؟"
"نه اَبله...کور يه چيزي مثله من و تو و فاميلامونه."
"يعني اونا همه کور شدن؟"
"نه احمق جان ما کور مادرزاديم. موجودات زيادي کور هستند،این طبیعیه. فقط مسخرش اينجاست که بعضي ها خودشون هم نميدونند کورند."

"يعني ميخواي بگي آدما همين طوري کور ميشند."
"ممکنِ..شايد مثله ما مادرزاد کور باشند شايد مثله اينا گرفتار يه اپيدمي شده باشند."
"درمانش چيه؟"
"درمان خيلي آسوني داره...حتي راحت تر از اون چيزي که فکرش رو بکني.."
"خوب چي؟"

"مرگ."

"يعني ....!؟"
"آره."

"به نظرت راه حل خوبيه...؟اينطوري صورت مسئله رو پاک نميکني؟
"چه اشکالي داره الآن همه همين کار رو ميکنن."

"خيله خوب حالا غذات رو بخورتا بعد."

 

!!The God

 

خدایا باهات حرف دارم..این بنده ی گناه کارت میخواد واست چند خط بنویسه!

خدایا...؛ ("حالا نوبت توست...،با خدات حرف بزن") :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خسته از تکرارها..

در پی تازه ها..

در طلب ما وراء..

"تا کی میخوای از مزخرفاتی مثله سیگار یا مشروبات الکلی(هر نوع مزخرفش که هست) تو نوشته هات استفاده کنی؟!"

"با منی؟"

"بقول دربان قلعه ی مکبث:شراب سه چیز را بر می انگیزد:۱.خواب را ۲.هوس را ۳.شاش را!

حالا انقدر بخور تا شبیه "شارون" بشی!"

بخوصب بابا...الان دور دوره این چیزاست...بقیّشم باد هواست!

بوی خوش هوا در ساعت ۲ نیمه شب...هوای خنک بعد از طوفان.

استعمال یک سیگار با لذت تمام...دیدن چراغهای خاموش.

صدای گربه ای در طلب غذا!

آنگاه که شهوت کشتن انسانها تو را از خود بی خود میکند؛ به این فکر نکن که عاقبتت چه میشود، به فکر این باش که چگونه خود را ارظاء کنی.

 

 

من وجدان خود را به یک دست ژنرال( General Zero Hour) شرطی باختم..شجاعتم را به ده دست کانتر و هوش بی نهایتم را به سه پارت پیرامیت.

 

اکنون که فکرش را میکنم چه طور خود را به دستی نوازش و قلبی سراسر شهوت فروختی، نمیتوانم توالت بروم. زیرا بدنم یارای بیرون ریختن امثال تو را ندارد.

"Hosolomosorotomochokodoo"

میدونی الآن قدیمی ترین نفرین قبیله ی بزرگی در آفریقا رو خوندی که باعث صد سال بدبختی میشه!!؟

از زیر اون نردبون لعنتی رد نشو،بیست سال بدبختی میاره.

اون آینه ی قدیمیرو مواظب باش،5 سال نحسی داره.

وقتی داری غذا میخوری آب نخور،اگر داشتی خفه میشدی هم آب نخور...نفرین میشی.

اگه برای کنکور درس نخونی n2 بَلا سرت میاد!

برو بابا..اینا همش قِصَست،دور .... پستَست!

راستی..« امروز سیزدهمه»؟!!!

سلام.

علیک.

کی دوباره باز میکنید؟

شاید هیچوقت!

پس تا بعد.

,Some People Have Nice Eyes, And Some People Have A Nice Smile

...And Some Of Them Have A Nice Face

!!!But Some People Have All Of These With A Nice Heart,Like You

"THIS IS BULLSHIT"

ما هستیم..

ما هستیم..

ما همانیم که هستیم، نه بیشتر نه کمتر..

ما همانیم که نشان میدهیم، نه آنکه عکسها میگویند..

ما همانیم که میبینیم، نه آنکه دیگران میگویند..

دست آخر هم همانی میمیریم که از اول بنا بود بمیریم!

یعنی میخواهی بگی  بعد از بیست سال هنوز پیش پدر و مادرت زندگی میکنی!!؟

شاید از اون بی عرضه های روزگار باشی، شاید هم کودن تر از این باشی که بتونی زندگی خودت رو جمع و جور کنی.

این غیر قابل درک که هنوز جرأت نداری بگی نَه!

ببین چقدر راحته، نَه...نَه..

این فاجعست که نمیتونی برای خودت تصمیمی بگیری..حتماً مامان و خاله اینا نشستند دور هم و برای آیندۀ تو تصمیم گرفتند، لابد اون دختر عمۀ ترشیدت رو هم برای ازدواج در نظر گرفتند. بیخود نیست که هنوز تو دیپلم گرفتنت موندی!! 

خودت دوست داری در چه رشته ای ادامه تحصیل بدی..تا حالا بهش فکر کردی؟!!

نظرت چیه برای یکبار در عمر نکبتیت به خواستۀ خودت برسی،ببیننی این دلت چی میخواد و چه چیزی رو بیشتر از همه دوست داره..بهش فکر کن..تو میتونی!

اِهم...اِهممم...!

ببخشید.. کسی اینجا منتظر من بود؟؟! 

من rahii هستم...خوشبختم از ملاقاتتون. 

باز هم من و Rahii(نازی..)

- بقچه ی مسافرت می بندی؟

-ار خدا بخواد می خوام برم جنوب!

- با تب تو مو و خون ریزی؟... کی می خوای برگردی؟

- سه میلیون سال دیگه!

-سه میلیون سال دیگه!!! چطوری پیدات کنم؟

- با قطار بیا جنوب.

آن جا پیاده شو!

هر کجا بابونه دیدی،بو کن!

من اون جام!

 

پ.ن: نوشته شده توسط آگر