امیدوار بودم برای یکبار هم که شده سرت رو مثله انسان بندازی زمین و فقط بگی چشم عزیزم.

امیدوار بودم سلول های خاکستریِ مغزت به درک این برسن که همه چیز و همه کَس بی فایده نیستند.

امیدوار بودم...؛ اصلاً گذشته مهم نیست مهم اینه که الآن امیدوارم اون هیکل ترکه ایِ دلربات از وسط  نصف بشه.

امیدوارم تو این سرمای سیاه زمستان اِنقدر سرما بخوری که شکمت مثله گاو مادۀ باردار باد کنه.

نوکه دماغت اِنقدر قندیل ببنده که موقع راه رفتن سرت به زمین کشیده بشه و اون موهای بلند خرمایی رنگت رنگ آسفالت و کثافتهای تو خیابون رو بگیره.

و امیدوارم که کفتار تو کمد اتاقت لونه کنه و هر دفعه که لباس از توش برمیداری از لبای سرخ قشگت   بوسه بگیره. 

منم میشینم یه گوشه و زار زار بهت میخندم...!