اِنقدر نا امیدم که حاضرم از پل سَن دیگو با مخ بپرم پایین.

اِنقدر عصبانی ام که می توانم کلهء فیلی را از جا بکنم.

اِنقدر خسته ام که اگر بخوابم گویی مرده ام و اگر کاری در حال اقدام داشته باشم در نیمه های راه دارفانی را به خواب ترک میکنم.

تمام قلبم از کینه و تنفر پر شده، آخه لعنتی چه مرگته؟!!!

****

قلبم:به تو چه...تو مغزی، احساسات حالیت نیست.

مغزم:درست...اما دوست قدیمیه من، میتونم کمکت کنم..!!؟

قلبم:آناناس، اگه کمک بلد بودی که من الآن سوراخ سوراخ نبودم.

مغز:خوب به من چه، مگه من با کلت کالیبر ۸ سوراخت کردم؟؟!

قلب:نه اما اون شاتگان منطقت ترکونده منو. وقتی با همه چی به جای احساسی بودن منطقی برخورد میکنی و میگفتی"اینجا جاش نیست، باشه سر فرصت احساساتمو خرج میکنم.."، اما هیچ وقت فرصتش نشد.

مغز:شاید واقعاً لازمت نداشتم، شایدم میتونستی در اون موقعیت به شخصیتم و غرورم ضربه وارد کنی.درک کن، یه خورده منطقی باش.قبول کن زیادی خودت رو واسه اینو اون لوس میکنی.

قلب:غرور...اَه..واژهء نفرت انگیز اما پر معنا و گسترده.

پیش من از غرور نگو، من خودم یه غول وحشی به اسم هوس رو دارم که نمیتونم کنترلش کنم، هر دفعه از دستم در میره و یه چیزی میشه که جمع کردنش کارهیچ کس نیست.

****

اما راست میگی، تا منطق هست وجدان و احساسات پشمه.

من از حرکت می ایستم...تو هم خواهی ایستاد، زور می زنی که بدن رو نگهداری اما آخرش می یای قاطی مُرده ها!