!!The God

 

خدایا باهات حرف دارم..این بنده ی گناه کارت میخواد واست چند خط بنویسه!

خدایا...؛ ("حالا نوبت توست...،با خدات حرف بزن") :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خسته از تکرارها..

در پی تازه ها..

در طلب ما وراء..

"تا کی میخوای از مزخرفاتی مثله سیگار یا مشروبات الکلی(هر نوع مزخرفش که هست) تو نوشته هات استفاده کنی؟!"

"با منی؟"

"بقول دربان قلعه ی مکبث:شراب سه چیز را بر می انگیزد:۱.خواب را ۲.هوس را ۳.شاش را!

حالا انقدر بخور تا شبیه "شارون" بشی!"

بخوصب بابا...الان دور دوره این چیزاست...بقیّشم باد هواست!

بوی خوش هوا در ساعت ۲ نیمه شب...هوای خنک بعد از طوفان.

استعمال یک سیگار با لذت تمام...دیدن چراغهای خاموش.

صدای گربه ای در طلب غذا!

آنگاه که شهوت کشتن انسانها تو را از خود بی خود میکند؛ به این فکر نکن که عاقبتت چه میشود، به فکر این باش که چگونه خود را ارظاء کنی.

 

 

من وجدان خود را به یک دست ژنرال( General Zero Hour) شرطی باختم..شجاعتم را به ده دست کانتر و هوش بی نهایتم را به سه پارت پیرامیت.

 

اکنون که فکرش را میکنم چه طور خود را به دستی نوازش و قلبی سراسر شهوت فروختی، نمیتوانم توالت بروم. زیرا بدنم یارای بیرون ریختن امثال تو را ندارد.