آينده ي ايران يا ايران آينده!

 

ميداني چه چیزی اذيتم ميكند... اينكه ببينم تيم ملي ايران به جام جهاني رفته است و اينكه تمام ملت

ازآنها انتظار دارند بازي ها را برده و به مرحله ي بعدصعود كنند،  با اينكه خود تيم ميداند نميتواند.!  

با اين حال برايمان مهم نيست چطور..، فقط اين مهم است كه ما از آنها انتظار داريم..! حالا فكر كنيد

برنده نشوند !‌، برگردند ايران؛ اين را حتم بدانيد كه كسي تُف هم بارشان نميكند.


دوستان عزيز اگر ميخواهيد لباسهاي سفيدتان همچنان سفيد بماند و به لباس سياه عزا تبديل

نشود، از سفيد كننده ي "تاژ" استفاده كنيد كه به افتخار تيم ملي اسمش را عوض كرد و گذاشت:

"سفيد كننده ي تيم ملي ايران"

 

از دست همه شاكيم.. هر كسي را كه بگوييد. طرف ورداشته است ماشينش را پارك كرده در ميداني

كه يكي از اين تلويزيون هاي كذايي رو گذاشتند تا بازيها را نشان بدهد، كه چي..! هيچي! آقا بعد كار

به جاي اينكه برود خانه پيش زن و بچه هايش، بشيند تلويزيون ببيند و داد و بيداد كند..! آخر سرهم

سوار ابوطيارش بشود و برود خانه كپه ي مرگش را بگذارد!

 

نميدانم ما  ميخواهيم به كجا برسيم با اين كار هايي كه ميكنيم.

حاج آقا پاميشود ميرود شهرهاي دوردست.. جاهايي كه حتي نميدانند چيزي به اسم تمدن وجود دارد!

باورر كن راست ميگوم؛ يك دهاتي بود در كرمان..دهات كه نه.. ميشود گفت يه جهنم به تمام معنا.. كه

مردمش هنوز به سبك آدمهاي نخستين زندگي ميكردند؛ ولي خدايي دمشان گرم، جوونه جوونشان

120 سال عمر داشت..؛ آقا پا ميشود خيلي با پرستيژ و مثل يك جنتلمن ميرود همچين جايي را آباد

ميكند، آنوقت دستور ميدهد در اين خيابان هاي لعنتي تهران مانيتور فلان اينچ نصب كنند كه هر

چي لات و اوباش هست براي 1ساعت و 30 دقيقه دست از الواتي و مردم آزاري بردارند.

 

ولي باز هم به اميد سربلندي بچه هاي تيم ملي، همگي:

 هيپپييپ هوراا(۳)

 

در آخر از كساني كه سرشان را  ميدهند براي فوتبال عذر خواهي ميكنم... اگر به آنها بر خورد، زياد

بهش فكر نكند، يك پارچ آب يخ بريزند روي سرشان تا آرام شوند..!

موفق باشيد!

وقتي سهراب سپهري در دانشگاه بود!!

 

اهل دانشگاهم     
روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم   
       خرده عقلي   
          سر سوزن شوقي
 
اهل دانشگاهم پيشه ام گپ زدن است
گاه گاهي مي نويسم تكليف    
                  مي سپارم به شما
                         تا به يك نمره ناقابل بيست  
                         كه در آن زندانيست   
                         دلتان زنده شود
چه خيالي چه خيالي ميدانم    
گپ زدن بيهوده است
خوب ميدانم دانشم بيهوده است
اوستاد از من پرسيد      
              چقدر نمره ز من مي خواهي
من از او پرسيدم                دل خوش سيري چند
 
اهل دانشگاهم      
قبله ام آموزش
      جانمازم جزوه          
          مشق از پنجره ها ميگيرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
درسهايم را وقتي مي خوانم     
              كه خروس مي كشد خميازه
                          مرغ و ماهي خواب است
 
خوب يادم هست      
مدرسه باغ آزادي بود
درس بي كرنش مي خوانديم     
            نمره بي خواهش مي آورديم
تا معلم پارازيت مي انداخت      
             همه غش مي كرديم
                   كلاس چقدر زيبا بود و معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز       
مثل يك بازي بود
كم كمك دور شدم از آنجا        
بار خود را بستم
عاقبت رفتم در دانشگاه         
            به محيط خشن آموزش
                   و به دانشكده علوم سرايت كردم   
رفتم از پله كامپيوتر بالا
            چيزها ديدم در دانشگاه
                  من گدايي ديدم در آخر ترم          
                                  در به در مي گشت
                                        يك نمره قبولي مي خواست

من كسي را ديدم        
       از ديدن يك نمره ده
             دم دانشگاه پشتك مي زد
شاعري ديدم         
     هنگام خطابه       
          به خرچنگ مي گفت ستاره
                   و اسيد نيتريك را جاي مي مي نوشيد
همه جا پيدا بود          
         همه جا را ديدم
بارش اشك از نمره تك          
جنگ آموزش با دانشجو
حذف يك درس به فرماندهي كامپيوتر
فتح يك ترم به دست ترميم       
قتل يك لبخند در آخر ترم
همه را من ديدم      
         من در اين دانشگاه در به در و ويرانم
         من به يك نمره نا قابل ده خشنودم          
         من به ليسانس قناعت دارم
               من نمي خندم اگر دوست من مي افتد
               من نمي خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بكنند
                                    و نمي خندم اگر موي سرم مي ريزد

سرنوشت

 

تقريباً يك ماه پيش بود كه به مراسم چهلمي رفتم. موضوع فوت آن مرحوم برايم آنقدر ناگوار و

تكان دهنده بود كه از آن موقع تا بحال نتوانستم كلامي در اين مورد بگويم.

 

وارد مجلس شدم نگاهي به اطراف انداختم...

پسر بود، مادر بود، عمو، خاله و دايي.. وهمه ي بستگان و آشنايان؛ اما جاي خالي او روي صندلي اي

به واضح نمايان بود..!

قاب عكس تيره اي كه در آن عكسي، نه...! روحي را درون خود زنداني كرده بود؛ طرف مدام نام او را

ميبرد و ناله هاي زنان اوج ميگرفت.

 

از پسر پرسيدم: براي چه غمگيني؟

گفت: نباشم..! او رفته.. من اينجا ماندم.. نتوانستم همراهش باشم ؛ رفيق نيمه راه شدم.!

گفتم: او جايي بهتر از اينجا رفته، جايي كه من و تو شايد نتوانيم به آن برسيم

نگاهم كرد...كمي آرام شد؛ اما طاقت نياورد و دوباره شروع به گريه كرد!!

از مجلس بيرون آمدم، كمي راه رفتم... كمي فكر كردم، برگشتو و ديدم كوره راهي را طي كرده ام!

 

تقديم به پدري بزرگوار كه  روحش شاد باد

و پسری عزیز

و همسري صبور

پشه كُش

 

آهاي با توام .. .تويي كه رو هوايي..


ويزززز ويييززززز.. با منی؟

آره!

چي ميگي؟

اينقدر رو هوا نچرخ و از خودت صدا در نيار  عصابم به هم ميريزه  ، خسته نميشي

از پرواز كردن ؟ الكي دوره خودت مي چرخي كه چي ؟

 برو بابا تو چي از پرواز كردن ميدوني .. تو برو حشرتو  بخور بابا .. قورباغه

 نه جون من بگو واس چي داري اينقد بال بال مي زني؟ خودتو واس چي خسته ميكني؟

دارم علامت ميدم!

به كي؟

به دوستام...

واسه چي؟

واسه اينكه اينطرفا نيان ... اوضاع خيطه.. يكي با پشه كش  افتاده دنباله ما داره همرو

 قتل عام ميكنه... دارم به بچه ها مورس ميزنم هر جا هستن قايم بشن!!!

 

جدي؟؟ چه فداكار..!

ما اينيم ديگه.. حالا وايسا وقتي خوابيد ميريم سراغش تمام خونش و ميمكيم..

 

شما ها  چقدر عمر میکنین؟

والا راستش بخوام دقيق بهت بگم... حدود 3روز.

سه روز چقدر كم.. خوب اينطوري كه هيچي از زندگي نمي فهمين..!

زندگي ما خون خوردن .. اينقدر مزه ميده تو هم ميخواي..؟

 

تازه  زندگي ما پشه ها  شروع نشده  تموم ميشه.. يعني چيزه زيادي نميفهميم .. فقط

تا ميتونيم تلاش ميكنيم و خون اينو اونو ميمكيم تا همين سه روز‍ُ زنده بمونيم.

يعني اينهمه تلاش و بدبختي كشيدن.. از دست اين و اون در رفتن  فقط واسه سه روز

جالبه...!!

 

يه سوال ديگه؛ به چه دردي ميخورين شما ها ؟ چه استفاده اي ازتون ميشه كرد؟

نابقه... كچل.. قورباغه.. 3 روز زنده ايم ميخواي واست تكنو هم بزنيم؟!!

يعني ميخواستم بگم حتي نميتونين بقيه ي جونورا رو هم سير كن..!؟

چرا اينم ميشه، واسا بينم تو سيري يا نه ؟ من ديگه بايد...

 وووااق .. آخخ جوون چه شيرين بود.. ايول خودم نيم ساعت مخشو زدم حالا هم

كه جاش راحته.. خوب به هر حال بايد ميمرد ديگه .. همون بهتر كه اين حشره ي به

درد نخور بميره..!

مگه نه؟

به اميد روزي كه شما هم خورده بشين!!!

راستي يه سوال ميكنم هركي جواب بده يه جايزه بهش ميدم..

كي ميدونه پشه ها روزا كجا ميرن؟

آیا واقاً همانی هستی که می خواهی..!!؟

 

  هر شروعی پایانی دارد.

 و هر پایانی شروعی.این قانون طبیعت

  است.قانون زندگیست...

  پس باید به آن احترام گذاشت.

  اما اینک تو ماندی در تنهاییت,درونت را دروغ

 فراگرفته; مهم نیست با من یا با هر کس دیگری

 صادق باشی .

 کمی فکر کن...با خود رو راست باش.

 

 این حرفها نصیحت نیست, این واژه ها بی معنا

 نیست ...آنگاه که خود را  درون تباهی می یابی

  خواهی فهمید که اینها نوریست در تاریکی هایت

   به قول دوستی عزیز..(( زنده باش و زندگی کن))

  گاهگاهی خود را در آینه ی زندگی نگاه کن

  خودت را درون آن جستجو کن...

  آیا جایی هستی که می خواهی؟ یا این فقط 

  انعکاسی است از زندگی دلخواه تو؟

  هر جا که می روی و هر کاری که می کنی

 من در اینجا انتظارت را می کشم و در تاریکی هایم

 خود را جستجو می کنم تا به رازهای وجودی پی

 برم . مهم نیست چقدر سخت باشد چون من به

  سختی سعی می کنم.

 

اما یک چیز است که تو باید آنرا بدانی

 خلقت تو بی دلیل نیست ... وجود تو مهم است

 آنقدر که آسمان و زمین از فراغت به لرزه در

   آمده و نظم خلقت را بهم می ریزد.

  پس خود را مهم بشمار تا دیگران نیز تو را مهم

  بشمارند.

 نمیخواهی قبول کنی که ممکن است تو هم اشتباه

   کنی... اما این را بدان که هر اشتباهی  تجربه ای

  به همراه دارد...و این قانون بودن است..!