MEN

*یه محفل دوستانه*

"آقا میدونید تو کل دنیا درصد مذکر ها از مونث ها کمتره..."

"بی شوخی فکرش رو بکن یه روز تو دنیا فقط دو یا سه تا مرد وجود داشته باشه.!"

 یکی از اونور گفت:" بس که این زنها مارو عذاب دادند."

صدای دخترانه ای با خنده گفت:"وا..برو بابا.به ما چه."

"شماها عمر پشه دارین زود میوفتین میمیرین."

شخص اول:"بابا..شاید از ژنهای انسانها باشه.شاید از مشکلات کره ی زمین، شاید اصلاً مردا دیگه امید به زندگی ندارند."

فردی که نزدیک به دخترا بود با نگاهی زیر چشمی و پوزخند:"آره ممکنه..اما جالبش اینجاست با یه حساب سرنگشتی تا دو یا سه سال دیگه به هر مردی ۴۰الی۵۰ تا زن میرسه، بعد هم میگن ببرینشون تو دشت بچَرن!این خوب نیست...!؟

 

چت نزن،ادامه داره...!

قلب و عروق،مغز و اعصاب.

اِنقدر نا امیدم که حاضرم از پل سَن دیگو با مخ بپرم پایین.

اِنقدر عصبانی ام که می توانم کلهء فیلی را از جا بکنم.

اِنقدر خسته ام که اگر بخوابم گویی مرده ام و اگر کاری در حال اقدام داشته باشم در نیمه های راه دارفانی را به خواب ترک میکنم.

تمام قلبم از کینه و تنفر پر شده، آخه لعنتی چه مرگته؟!!!

****

قلبم:به تو چه...تو مغزی، احساسات حالیت نیست.

مغزم:درست...اما دوست قدیمیه من، میتونم کمکت کنم..!!؟

قلبم:آناناس، اگه کمک بلد بودی که من الآن سوراخ سوراخ نبودم.

مغز:خوب به من چه، مگه من با کلت کالیبر ۸ سوراخت کردم؟؟!

قلب:نه اما اون شاتگان منطقت ترکونده منو. وقتی با همه چی به جای احساسی بودن منطقی برخورد میکنی و میگفتی"اینجا جاش نیست، باشه سر فرصت احساساتمو خرج میکنم.."، اما هیچ وقت فرصتش نشد.

مغز:شاید واقعاً لازمت نداشتم، شایدم میتونستی در اون موقعیت به شخصیتم و غرورم ضربه وارد کنی.درک کن، یه خورده منطقی باش.قبول کن زیادی خودت رو واسه اینو اون لوس میکنی.

قلب:غرور...اَه..واژهء نفرت انگیز اما پر معنا و گسترده.

پیش من از غرور نگو، من خودم یه غول وحشی به اسم هوس رو دارم که نمیتونم کنترلش کنم، هر دفعه از دستم در میره و یه چیزی میشه که جمع کردنش کارهیچ کس نیست.

****

اما راست میگی، تا منطق هست وجدان و احساسات پشمه.

من از حرکت می ایستم...تو هم خواهی ایستاد، زور می زنی که بدن رو نگهداری اما آخرش می یای قاطی مُرده ها!


 

سر کلاس کنکور!

انتظار جواب برای نیامدن یک زنگ سر کلاس کنکور. چقدر رقت بار است.

این هوای لعنتی اِنقدر سرد شده که ممکنه خون توی رگهام یخ بزنه و همینطور وایستاده سنگ کوپ کنم.

 

هیچ کدام از فحشها و بد و بیراهات روی من اثری نداره! این هوای سرد کشنده هم روی من تاثیری نداره.شاید برای اینکه مثل کرگدنم یا مثل پیاز پوستم لایه لایست...شایدم انقدر احمقم که نمی فهمم نباید توی بارون آستین کوتاه بپوشم!

یه انگشت ته فنجونت بزن!

آیا خواهم مرد...آیا خواهد مرد؟!

آیا تا ابد بدشانس میمانم؟

آیا همسرم بعد از مرگم مرا فراموش خواهد کرد و یا تا ابد تاریک دنیا خواهد شد؟!

آیا میتوانم با روح پدر پدر پدر پدر پدر پدربزرگم که آدولف هیتلر بود صحبت کنم؟!

 

این کارا از من بر نمیاد..باید دست به دامن نُستراداموس بشین.من فالگیری بیش نیستم اما خوب میدانم این چرندیات شما از کجا نشأت میگیرد:

"هَوس"

ای بنزین ای عزیز تر از دوست دخترم!

بنزین سهمیه بندی شد..

پایه باش بشین با خودت حساب کن این پولی که از این کار تو جیب خیلیا میره چقدر میشه "اگه مخت سوت نکشید حتماْ خیلی خری"

با کپنی شدن بنزین دیگه کسی وجودشو نداره وایسه سر خیابون یا جاده یه دبّه تکون بده!

اما تعداد این افراد روز به روز افزایش پیدا میکنه.چرا؟

سؤال نداره..همه که مثله تو مایه دار نیستن هر روز باکشونو تا خرخره پر کنن.