دلخوشیهای کودکانه ی ما(2)

 

و زمان می گذرد
 
 حالا دلمان خوش می شود به گريه ای و فاتحه ای

به اينکه کسی برايمان خيرات بدهد و کسی و به يادمان اشک بريزد

ذوق می کنيم که کسی اسممان را بگويد

 و يا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند

و فصل ها می گذرد

 

دلمان تنها به اين خوش می شود که موشی يا کرمی از گوشت تنمان تغذيه کند

يا ريشه گياهی ما را بمکد به ساقه گياهی

دلمان خوش است به صدای عبور آدم هايی که آن بالا  کهراه می روند روی قبر ما

و دلمان می شکند از لايه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند

و اينکه اسممان از ياد بچه ها رفته است

و زمان باز می گذرد

دلمان خوش است به استخوان بودن

به هيچ بودن

به خاک بودن دلمان خوش است

به مورچه ها و موش ها و مارها

 
  
ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود

مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند

 ما اشرف مخلوقات عالم هستيم و چقدر خوش به حالمان می شود

ما خيلی خوبيم!..

و من دلم خوش است به نوشتن همين چند جمله

 و این است پایان سایه روشن...

 

Nader.G

باید از کنار تو گذشت و سوت زد

 

نمی دانم برای تو که از اين دنيا به اين بزرگی فقط الکی خوش بودن را یاد گرفتی چه بنويسم.!

 شايد يک سکوت عظيم لازم باشد تا بتوانم اين همه خيانت را هضم کنم

شايد بايد مثل ديگران زود عصبانی شوم و بيایم يک سيلی محکم توی گوشت بزنم

اما من اين کارها را بلد نيستم

 

بايد ببخشمت ؟؟؟؟؟؟؟؟

 نه ! من نمی توانم ! چه صدایت بزنم ؟ دوست ؟ دشمن ؟

 

من از جنس نفرين کنندگان نيستم . چرا که خود آنان گرفتار سياهترين گناهانند!

و از جنس بخشش کنندگان هم نيستم . چرا که آنان از خود می گذرند!

من از جنس بی جنسيم ! ساده و معمولی، سرد و خشک 

تو را چه می توان کرد ...

 ‌ای کاش می دانستی همه کس برای بازی های حقير آفريده نشده اند

من از کنار تو تنها مثل يک رهگذر غريبه بايد که بگذرم و سوت بزنم ! همين

 

تقدیم به اثر زیبای جی.دی.سلینجر؛"جنگل واژگون"

Sasan.G

افکار به هم ریخته

 

از حرف زدنهاي مفت خسته شدم ... از نوشتن چيزايي که براي هيچ کسي نوشته نميشه؛ اما يکي

مثله تو پيدا ميشه ميگه:.. واي واي چه قشنگ..چه جالب.. يا: متن ضعيفي داري قوي ترش کن...ايول

ايول...   

خسته شدم از بس دور جمله هاي قشنگ کتابها، مقالات و اينجور چيزا، يه خطه گنده کشيدم؛

خط کشيدم تا يادم بمونه چي خوندم.. اما حيف که تا کتاب رو مي بستم تمامش يادم ميرفت.

 

داشتم ميومدم يه سالني رو ديدم.. انگار عروسي مانندي توش بود.. برقها رفته بود، همه ريخته بودن

بيرون داشتن ميرفتن..طفلک عروسه چشماش سياه سياه بود.. (بخاطر خط چشمهایی که کشیده

 بود.. نه چيزديگه)، بدبخت اول زندگي مشترک زيباش با گريه خراب شد.. خرافاتي نيستم اما آخرش

 رو ديگه خودت حدث بزن چی میشه.

 

حقيقت چيه..اينه که بشينيم دوره هم بگيم و بخنديم، به سلامتيه کسايي که مثلا دوستشون داریم 

يه پيک بزنيم... يا اينکه نگران وقتي باشيم که تمام دنيا ميخواد روي سر ما خراب بشه..؟!!


 
در اينجا جاداره از کساني که در پيش برد فرهنگ اين کشور که روز به روز بيشتر به گه کشيده ميشه

تشکر و قدرداني به عمل آوريم.

براي ما که کاري نکردن... کون لقشان.. بهتر، چون اگر هم ميکردند بهتر از اين نمي تونستند برينن

به همه چي؛ ولي بيايد از خدا بخواهيم که آنها رو براي نسل آينده اي که وجود ندارد حفظ کند.

شايد آدم شدند و دست از... برداشتند.

خدا به همراهتون...
 

....

 

یکی از بچه ها نظری برای من نوشت..گفت:

به فکر افتادم که چرا تشکر کنیم مگر خدا به تشکر من و تو نیاز دارد من هم به تشکر از خدایی که

وجود ندارد نیازی ندارم.

خوب حرفش یکمی بی معنی بود منم هرچی تو دهنم بود بهش گفتم..!

 

اما وقتی یکی دیگه از بچه ها  همچین چیزی رو :

نمی دانم حرفم را باور می کنید یا نه. نیمی از عمر را به تمسخر آنچه

دیگران به آن اعتقاد دارند می گذرانیم و نیمی دیگر را در اعتقاد به آنچه دیگران به تمسخر می گیرند

یه جا نوشته بود،بهش فکر کردم..!


الآن واسم افتاد.. 

 بهتره به هیچ چیز اعتقاد نداشته باشیم تا تمسخر بشیم.. تا بخاطرش از

کسی تشکر کنیم..!

دلخوشهای کودکانه ى ما

 

از همان روز اول که به دنيا می آييم دلمان خوش است

دلمان خوش است که مادری داريم که شيرمان می دهد

دلمان خوش است که پدری داريم که می توانيم با موهای صورتش بازی کنيم

دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفريده شده اند

دلمان به اين خوش می شود که زمين زير پای ماست و آسمان هم در دستان ماست

دلمان به قيافه خودمان توی آينه خوش می شود

دلمان خوش می شود به اينکه توی جيبمان يک دسته اسکناس داريم

دلمان به لباس نويی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنيم

يا وقتی که جشن تولدی برايمان می گيرند

يا زمانی که شاگرد اول می شويم

دلمان ساده خوش می شود به يک شاخه گل يا هديه ای که می گيريم

يا به حرف های قشنگی که می شنويم

دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود

به تماشای تابلويی يا منظره ای يا غروبی يا فيلمی در سينما و شکستن تخمه ای

دلمان خوش می شود به اينکه روز تعطيلی را برويم کنار دریا و خوش بگذرانيم

مثلا با خنده های بی دليل

 يا سرمان را تکان بدهيم که حيف فلانی مرد يا گريه کنيم برای کسی

 دلمان خوش می شود به تعريفی از خودمان و تمسخری برای ديگران

يا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اينکه عاشق شده ايم مثلا

دلمان خوش می شود به غرق شدن در روياهای بی سرانجام

به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدايت شوم

دلمان ساده خوش می شود به آغوشی گرم و حرف هايی داغ

دلمان خوش است که همه چيز رو براه است

که همه دوستمان دارند

که ما خوبيم.

چقدر حقيريم ما....

چقدر ضعيفيم ما...

 

دلمان خوش است که می نويسيم و ديگران می خوانند و عده ای می گويند،

آه چه زيبا

و بعضی اشک می ريزند و بعضی می خندند

دلمان خوش است به لذت های کوتاه

به دروغ هايی که از راست بودن قشنگ ترند

به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند يا کسی عاشقمان شود

با شاخه گلی دل می بنديم و با جمله ای دل می کنيم

دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزديک

دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی

و وقتی چيزی مطابق ميل ما نبود

چقدر راحت لگد می زنيم و چه ساده می شکنيم همه چيز را ....

 

روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد

دلمان خوش می شود به اينکه دور و برمان پر می شود از بچه ها

دلمان به تعريف خاطره ها خوش می شود و دادن عيدی

دلمان به اينکه دکتر می گويد قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند

و اينکه می توانيم فوتبال تماشا کنيم و قرص نيتروگليسيرين بخوريم

دلمان به خواب های طولانی و بيداری های کوتاه خوش است

ادامه دارد...

Nader.G

خواب یا واقعیت؟!

 

مردي خواب عجيبي ديد . او در عالم رويا ديد كه نزد فرشتگان رفته و به كارهاي آنها نگاه مي كند

هنگام ورود ، دسته بزرگي  از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي  را كه

توسط پيك ها از زمين مي رسند ، باز مي كنند و آنها را  داخل جعبه هايي مي گذارند. 

مرد از فرشته‌اي پرسيد :  شما داريد چكار مي كنيد ؟

فرشته در حاليكه داشت نامه ي را باز مي كرد ، جواب داد :  اينجا بخش دريافت است ، ما دعاها  و

تقاضاهاي مردم زمين را كه توسط فرشتگان به ملكوت مي رسد به خداوند تحويل مي دهيم.
 
________________________________________
 
مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگ  ديگري از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت

مي گذارند  و آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد :  شماها چكار مي كنيد ؟

يكي از فرشتگان با عجله گفت :  اينجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط

فرشتگان  به بندگان زمين مي فرستيم.
 
________________________________________
 
مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته!!

مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چكار مي كني و چرا بيكاري ؟

فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد

جواب تصديق دعا بفرستند  ولي تنها عده بسيار كمي  جواب مي دهند .

 مرد از فرشته پرسيد :  مردم چگونه مي توانند جواب تصديق دعاهايشان را بفرستند ؟!

فرشته پاسخ داد :  بسيار ساده است ، فقط كافيست بگويند :


خدايا متشكريم

Nader.G

 

<P align=center><IFRAME style="BORDER: #E1EAF5 2px solid;HEIGHT: 140px" name=sdolarlinkbox marginWidth=1 marginHeight=1 src="http://sdolarlinkbox.mihanblog.com" frameBorder=0 width="100%" scrolling=yes height=200></IFRAME></P>

زمانی برای فکر کردن

 

فردا را مينگرم.. به من پشت ميکند، گذشته را مينگرم ..به من نگاه نميکند، حال را مينگرم..! با من

دعوا ميکند.

نميدانم متعلق به کدام زمانم.

ساعتم خراب شده

دقيقه و ثانيه را نميدانم.

 

روزها و شبها پشت سر هم مي آيند و ميروند

اما من هنوز کرخ هستم

در زير پوست خود احساس درد ميکنم، استخوانم در فشار زمان به درد آمده.

 

زندگي همان چيزيست که ما به آن متعلق نيستيم

زمان انديشه ايست که ما را از خويشتن دور ميکند.

 

براي بودن بايدزيست..

براي زيستن بايد زنده ماند..

براي زنده ماندن بايد جنگيد..

وبراي جنگيدن بايد اميد داشت..

اميد دارم که ديگر اميدوار هيچ چيز نباشم...!

 

خورشيد من من طلوعي ندارد، ابرهاي من نزولي ندارند

زندگي من زماني ندارد، نه گذشته، نه حال و نه آينده

پس چرا هنوز زنده ام ؟

آيا مرگ سزاوار تر از زندگي براي من نيست؟!

 

مرگ را صدا زدم..آمد و گفت:چه شده؟

گفتم مرا در بر بگير، هر جا بروي با تو خواهم آمد

خنديد، گفت : تو نه مستحق زندگی هستی و نه مستحق مرگ!!