یعنی میخواهی بگی  بعد از بیست سال هنوز پیش پدر و مادرت زندگی میکنی!!؟

شاید از اون بی عرضه های روزگار باشی، شاید هم کودن تر از این باشی که بتونی زندگی خودت رو جمع و جور کنی.

این غیر قابل درک که هنوز جرأت نداری بگی نَه!

ببین چقدر راحته، نَه...نَه..

این فاجعست که نمیتونی برای خودت تصمیمی بگیری..حتماً مامان و خاله اینا نشستند دور هم و برای آیندۀ تو تصمیم گرفتند، لابد اون دختر عمۀ ترشیدت رو هم برای ازدواج در نظر گرفتند. بیخود نیست که هنوز تو دیپلم گرفتنت موندی!! 

خودت دوست داری در چه رشته ای ادامه تحصیل بدی..تا حالا بهش فکر کردی؟!!

نظرت چیه برای یکبار در عمر نکبتیت به خواستۀ خودت برسی،ببیننی این دلت چی میخواد و چه چیزی رو بیشتر از همه دوست داره..بهش فکر کن..تو میتونی!

اِهم...اِهممم...!

ببخشید.. کسی اینجا منتظر من بود؟؟! 

من rahii هستم...خوشبختم از ملاقاتتون. 

باز هم من و Rahii(نازی..)

- بقچه ی مسافرت می بندی؟

-ار خدا بخواد می خوام برم جنوب!

- با تب تو مو و خون ریزی؟... کی می خوای برگردی؟

- سه میلیون سال دیگه!

-سه میلیون سال دیگه!!! چطوری پیدات کنم؟

- با قطار بیا جنوب.

آن جا پیاده شو!

هر کجا بابونه دیدی،بو کن!

من اون جام!

 

پ.ن: نوشته شده توسط آگر