1.

صدای ساز دهنی...

لیوان خالی...

ساندویچ دست نخورده...

صدای سازدهنی...

خسستگی شب قبل رو بدنش جا خشک کرده.

شیشۀ عینکش پر از لکه های انگشت دست راست.

هنوز تصمیم نگرفته بذاره بره یا بمونه.. کاش میشد یکی از این دو دلی درش بیاره!

  2.

باید اینطور میشد که راه زندگیش رو خودش به تنهایی طی کند.

باید اینطور میشد که فراموش کند قبلاً برای خودش کسی بوده.

باید اینطور میشد که با بی کلیگی از وسط اتوبان رد نشود.

باید...

  3.

هنوز فکر میکنه کار درستی کرده که همرو بی خبر گذاشته... سه سال میشه.

قلم و کاغذ رو بر میدارد  تا جواب نامه ای که یک هفتۀ پیش به دستش رسیده بود را بنویسد.
کمی با قلم و دوات بازی می کند...و تنها یک کلمه به ذهنش می آید تا بنویسد:

        گور باباش!

شب بخیر سگ خوبم.. فردا بیدارم کن!