افکار به هم ریخته
از حرف زدنهاي مفت خسته شدم ... از نوشتن چيزايي که براي هيچ کسي نوشته نميشه؛ اما يکي
مثله تو پيدا ميشه ميگه:.. واي واي چه قشنگ..چه جالب.. يا: متن ضعيفي داري قوي ترش کن...ايول
ايول...
خسته شدم از بس دور جمله هاي قشنگ کتابها، مقالات و اينجور چيزا، يه خطه گنده کشيدم؛
خط کشيدم تا يادم بمونه چي خوندم.. اما حيف که تا کتاب رو مي بستم تمامش يادم ميرفت.
داشتم ميومدم يه سالني رو ديدم.. انگار عروسي مانندي توش بود.. برقها رفته بود، همه ريخته بودن
بيرون داشتن ميرفتن..طفلک عروسه چشماش سياه سياه بود.. (بخاطر خط چشمهایی که کشیده
بود.. نه چيزديگه)، بدبخت اول زندگي مشترک زيباش با گريه خراب شد.. خرافاتي نيستم اما آخرش
رو ديگه خودت حدث بزن چی میشه.
حقيقت چيه..اينه که بشينيم دوره هم بگيم و بخنديم، به سلامتيه کسايي که مثلا دوستشون داریم
يه پيک بزنيم... يا اينکه نگران وقتي باشيم که تمام دنيا ميخواد روي سر ما خراب بشه..؟!!
در اينجا جاداره از کساني که در پيش برد فرهنگ اين کشور که روز به روز بيشتر به گه کشيده ميشه
تشکر و قدرداني به عمل آوريم.
براي ما که کاري نکردن... کون لقشان.. بهتر، چون اگر هم ميکردند بهتر از اين نمي تونستند برينن
به همه چي؛ ولي بيايد از خدا بخواهيم که آنها رو براي نسل آينده اي که وجود ندارد حفظ کند.
شايد آدم شدند و دست از... برداشتند.
خدا به همراهتون...