فردا را مينگرم.. به من پشت ميکند، گذشته را مينگرم ..به من نگاه نميکند، حال را مينگرم..! با من

دعوا ميکند.

نميدانم متعلق به کدام زمانم.

ساعتم خراب شده

دقيقه و ثانيه را نميدانم.

 

روزها و شبها پشت سر هم مي آيند و ميروند

اما من هنوز کرخ هستم

در زير پوست خود احساس درد ميکنم، استخوانم در فشار زمان به درد آمده.

 

زندگي همان چيزيست که ما به آن متعلق نيستيم

زمان انديشه ايست که ما را از خويشتن دور ميکند.

 

براي بودن بايدزيست..

براي زيستن بايد زنده ماند..

براي زنده ماندن بايد جنگيد..

وبراي جنگيدن بايد اميد داشت..

اميد دارم که ديگر اميدوار هيچ چيز نباشم...!

 

خورشيد من من طلوعي ندارد، ابرهاي من نزولي ندارند

زندگي من زماني ندارد، نه گذشته، نه حال و نه آينده

پس چرا هنوز زنده ام ؟

آيا مرگ سزاوار تر از زندگي براي من نيست؟!

 

مرگ را صدا زدم..آمد و گفت:چه شده؟

گفتم مرا در بر بگير، هر جا بروي با تو خواهم آمد

خنديد، گفت : تو نه مستحق زندگی هستی و نه مستحق مرگ!!