تقريباً يك ماه پيش بود كه به مراسم چهلمي رفتم. موضوع فوت آن مرحوم برايم آنقدر ناگوار و

تكان دهنده بود كه از آن موقع تا بحال نتوانستم كلامي در اين مورد بگويم.

 

وارد مجلس شدم نگاهي به اطراف انداختم...

پسر بود، مادر بود، عمو، خاله و دايي.. وهمه ي بستگان و آشنايان؛ اما جاي خالي او روي صندلي اي

به واضح نمايان بود..!

قاب عكس تيره اي كه در آن عكسي، نه...! روحي را درون خود زنداني كرده بود؛ طرف مدام نام او را

ميبرد و ناله هاي زنان اوج ميگرفت.

 

از پسر پرسيدم: براي چه غمگيني؟

گفت: نباشم..! او رفته.. من اينجا ماندم.. نتوانستم همراهش باشم ؛ رفيق نيمه راه شدم.!

گفتم: او جايي بهتر از اينجا رفته، جايي كه من و تو شايد نتوانيم به آن برسيم

نگاهم كرد...كمي آرام شد؛ اما طاقت نياورد و دوباره شروع به گريه كرد!!

از مجلس بيرون آمدم، كمي راه رفتم... كمي فكر كردم، برگشتو و ديدم كوره راهي را طي كرده ام!

 

تقديم به پدري بزرگوار كه  روحش شاد باد

و پسری عزیز

و همسري صبور